من محتاج به دوستاشتن تو ام
يك سلام
تنها يك سلامت براي كشاندنم به جنون كافي ست
مرا ببخش كه آنچنان كه خواستي نبودم
مرا ببخش كه در دستانم صداقت عطر ياس موج نمي زد
مرا ببخش كه در صدايم زمزمه ي دلنشين باران نبود
مرا ببخش كه بر لبهايم غنچه لبخند پژمرده بود
مرا ببخش ، مرا ببخش ، مرا ببخش
مرا به نواي دلنشينت كه هنوز هم در گوشم طنين انداز است ببخش
مرا به صفاي نگاه گرمت ببخش
- من آن موجم كه آرامش ندارم، به آساني سر سازش ندارم
- صداي زنده بودن در خروشم، به ساحل چون ميايم خموشم
- به هنگاميكه دنيا فكر ما نيست، براي مرگ هم در خانه جا نيست
- اگر خاموش بشينيم روا نيست، دل از دريا بريدن كار ما نيست
...
من از ختم شدن به مرداب مي ترسم
…لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرويم را نريزی دل!
ای نخورده مست لحظه ديدار نزديک است
عاشقانه ترين ترانه های دنيا تقديم به تو که زيباترين دليل وجود منی
female
من ميتونم يك رهبر انقلابي بزرگ باشم...چون قدرتش و در خودم مي بينم، چون يك دخترم، ولي اون رهبر كه بزرگترين افتخارش ويرانگريه... و ويران كردن آسونترين راه در يك انقلابه.... فقط شمشير گرفتن و به جلو رفتن.... گرچه هم كه به طعم شيرين پيروزي دست پيدا كنم، ولي وقتي پشت سرم و نگاه مي كنم جسدهاي بي گناهان كه حقي برايشان است و ويراني ساختمان ها رو مي بينم
بايد تلاش كرد.....صبر، بزرگترين درس زندگي... با تمام قدرت، قدرتمند در راه آبادي بود...
ولي با ويرانه ها چي كار كنم....؟
درست مي شه
مي سازمشون
دنيا با تمام تاريكي پراز روزنه هاي نوراني خيره كننده است.....
همه نورها رو هم پيدا مي كنم
به نام خدا
ای با من و پنهان چو دل
از دل سلامت می کنم
تو کعبه ای هرجا روم
قصد مقامت می کنم
هرجا هستی که هستی حاضری
از دور بر ما ناظری
شب خانه روشن می شود
چون یاد نامت می کنم
گه همچون باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی بر من چرا آستین بر دل می زنی
گه حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
بالاخره شروع شد......
نزديک ۱۰ ماه تلاش کرديم که بالاخره از يکجايی شروعش کنيم، مگه نه!؟
ولی هيچ وقت فکر نمی کردم اين شروع از نامردی صميميترين دوستم اونم به اين نوع باشه....
خيلی دردناك بود!!!
فروختن دوست خيلي نامرديه، اونم باسه اون نامرد كه من باسش واقعاً رفاقت كردم.... اين همه مرام تو دوستيمون باسش گذاشتن، مامان هميشه مي گفت، اون ارزش اينهمه مهر تو رو نداره، اون يك دختر !!! بيشتر نيست.....
واي........................
حالا كه تصميم ما آغازشده، بايد تا سرانجامش با هم باشيم، پس جون نازنين خرابش نكن
به خاطر سوسولبازي يك غريبه اين همه تلاش رو خرابش نكن
ايمان دارم كه تو فقط باسه منه كه حتي ...
من كه مي گفتم حتي دنيا به با هم بودنمون من و تو حسوديش مي شه...
پس بزاريم تو اين حسودي همشون دق كنن...
جون نازنين بزار صبر كنيم، درست مي شه..... اين همون امتحان خدايه خودمونه.....
دربرابر همه چيزش مي ايستيم، همه اين بيچاره ،
مثل هميشه مي گم... تروخدا دوستت دارم
؟۰۰۰
در نزديكی ام سراغم را از دوردست ها می گيرند
ايكاش كسی راه دريا را نشانم می داد
----------------------------------------
منی كه هميشه به دنبال هيجان بودم، الان فقط به آرامش فكر می كنم....
من احتياج به آرامش واقعی دارم......
چه بر سر اجتماع انسان هست!!!؟

افتخار
پريشب بنده به يک افتخار بزرگ در زندگيم دست پيدا کردم...
ساعت ۹ شب بود که داشتم از گيشا وارداتوبان شيخ فضل اله می شدم كه برم خونه... از اونجايی كه من تو رعايت كردن قوانين راهنمائی و رانندگی فقط راهنما زدن رو بلدم وزيادبه لاين سرعت علاقه دارم (به قول 
من تازه از اونم كه فكر كنيد خوش شانس تر بودم... وقتی بهم گفت بكش كنار گفتم بدبخت شدم... ماشين خوابيد
... اگر هم می خوابيد، ووووووااااااايـــــــــــی.... خوشانسترشدنم هم بابت اين بود كه بنده اصولاً عادت ندارم گواهی نامه ام رو همراه داشته باشم..... نه گواهی نامه داشتم نه كارت ماشين
وااااااااای...... اين خودش يک هنر بزرگه، لايی كشيدن، همراه نداشتن گواهی نامه و ...
فقط يادمه از بس تروخدا جناب سرهنگ گفته بودم، دهنم ديگه خشك شده بود
می گفت دروغ می گی... گواهی نامه نداري...... هرچی قسم و آيه می خوردم فايده نداشت... حتي از ريخت لباس پوشيدنم هم ايراد گرفت
بهش می گفتم بيا دم خونه بهتون بدم (ولی دعا دعا می كردم نياد)، اگه ميومد ........
بيشتر بدبخت می شدم
خلاصه اينكه از ساعت 9 تا 9:30 با خواهش و تمنا و التماس ، ديگه سرهنگه راضی شد با ۱۵هزار تومان جريمه ولم كنه.....
اين ۱۵هزار تومان هم همون مايه افتخار من تو زندگی در رانندگی ه ... تلاش بسيار كردم برايه رسيدن به اين افتخار
به خدا
ولي با اين 15هزار تومان مي شد بريم تماشا حداقل يك ناهار بخوريم....
به خدا حرومشون باشه
خواب
دنيا ازت متنفر
در مقابل مهربانی و لبخند با تك تك اعضايت
بی احساسيت آزار دهندست
اگر عاشق زنده بودن نبودم، مرگ برايم آرزو بود...
”عشق پاكمان مقبول“
ساعت
سلام به همگي دوستايه گلم...
آخ جـــــــــــــــــــــــــــون ........هـــــــــــــــــــــــــــــــــــورا، آتنا جونم عيد مياد ايران ...... هــــــــــــــورا كلي دلم باسه عشقم تنگ شده خوب...... دختره ديوونه رفته مثلاً درس بخونه... فقط مي خواسته من رو تنها بزاره... به خدا راست مي گم... من خيلي تنها شدم از دوستايه نزديكم.... آتنا كه رفت... ياسي كه ديگه سراغي از من نمي گيره ... هستي،شيوا، شيرين، فروه، ميشانه، رؤيا... كلاس زبانم، كلاس سنتور ... ديگه هيچ كدوم رو مثل قديما ندارم
همش مقصر خودم ام... خودم همشون رو ترك كردم، ترك نكردم... ازشون دور شدم... هر چي اونا سراغ من ميان، اما من انگار نه انگار ..... نمي دونم چه مرضي گرفتم.... به خدا من عاشق همشونم... يك نمونش ياسمن..... به خدا نمي دونين چقدر دلم باسش لك زده.... بيش تر از 2 ماه كه باهاش حتي تلفني هم حرف نزدم...ياسي هم من و تنها گذاشت، خونمون هم كه زنگ مي زنه يا با امين حرف مي زنه يا با مامان.... هيچ كاري با من نداره .... مقصر هم خودم ام... اون طفلي چند بار بهم زنگ زد، ولي من حتي يك كوچولو كه حالش روهم بپرسم نكردم... خوب بابا به خدا حق داره دختره، هركي جايه اون بود هم ديگه با من كاري نداشت..... حداقل اونقدر معرفت داره كه حالم و هميشه از امين مي پرسه و بهم سلام مي رسونه... ولي به خدا خيلي دوسش دارم و دلم باسش يك ذره كوچولو شده..... باسه تموم اون روزايه خوبي كه با هم داشتيم دلم تنگ شده...... به خدا خيلي من با همه بودم..... از وقتي هم كه خونه رو عوض كرديم و اومديم اين سمت ديگه از سميرا هم دور شدم....
تروخدا يكي وساطت من و با خودم بكنه
واي روزگــــــــــــــــــــــــار... دلتنگي بد درديه ...
خوب حالا... من هم چه مثل اين پيرزن ها سفره دلتنگيم و باز كردم... مگه نه، ننه؟؟؟
من يك چيزه تازه از خودم فهميدم... من علاوه به كار شخصي ام در محل كارم، يك آبدارچيه نابغه هم هستم... يعني در مورد نابغه بودنش احتمال مي دم كه بشم..... ولي در مجموع خوب مي تونم آبدارچي هم بشم.... به جونه نازنين امروز در نقش آبدارچي هم بازي كردم
راستي وبلاگ من خيلي خوشگل شده ، مگه نه؟؟
ام باسم درست كرده.... فقط شما اين تضاد رو كه درش هست نمي دونم متوجهش شدين يا نه؟؟!! از ارتباط آهنگ لورنا با رقص حروف نازنين ... ، تا ارتباط مطالب من با اون ني ني كه مي ياد پائين... خدائيش هال مي كنين.... خودم كه مي بينمش كيف مي كنم... به جونه نازنين
برترين درک
چه غريبه است
من در كثافت خودم غرق مي شوم.
مي نشينم در گوشه اي از كثيف ترين خيابان شلوغ ترين شهر دنيا و
آن قدر درخودم حل میشوم كه از حال مي روم و بعد،
دلم مي خواهد پوستم را با چاقوي نازكي بدرم و
مي داني كه نمي توانم!
يا گاهي مرداب معده ام را مي بندم به گنداب غذا و به آن حد مي نوشم و میخورم كه
رگهايم بوي مرگ مي گيرند. و مي نشينم در اطاقم و ساز مي زنم و ساعت ها مي خندم...
به ريش اجداد خودم و خدايان شان و تاريخ مضحكي كه بر من رقم زده مي شود و
سقف اطاق، چه قدر با ديدگانم آشناست!
و بعد، دوستي در خانه ام به من نزديك مي شود و دست راستم در ترديد برخاستن و
فشردن دست راست او، دق مي كند. سكته مي كند و مي ميرد و
چشم هائي كه در هم خيره مي شوند و نگاتيوهائي كه در مغزم .....
اي كاش مي توانستم تصاوير مقابل مردمكان نادان ام را خودم بسازم!
و اما اكنون در تختخوابم منتظر دوستي هستم كه ساعتي پيش زنگ زد و
گفت كه به كشتن من مي آيد!
و آن قدر در اين بستر لعنتي بالا آورده ام كه همه جا مملو از دانه هاي ريز
هضم نشده ي طعام تاريخ يكي-دو روز اخير من شده است و مي بينم كه
چرخه حيات، كه آن همه بهش پز مي دهيد، اينجا ناقص است و
من، حسابي لنگ مي زنم!
< ------------------------------------------------->
محدوديت موجوديت انسان در حالت ماده، انسان را وادار به تضادی در فكر و انديشه جسمی و لمسی اش می كند كه در حقيقتش شك كند!
نداند كه چرا باور كند و يا برای كدامين راه تلاش نمايد...
انسانی مثل من كه فقط نوع ظاهری آفرينش خود را می بيند،
چگونه می تواند تاريخ آفرينش را درك نمايند...
و يا حقايق وجودش را در ذهنش تداعی بخشد!!!
من حتی قدرت پاسخگوئی به سؤالاتی را كه نمی دانم چه هستند در ذهنم،در اين اطراف پيدا نكرده ام!!؟؟
انسان... آفرينش... عشق... خدا... شيطان... هدف... راه...
تلاش... دنيا... كهكشان... زنده بودن مردن... توهم... جبر و اختيار... قيامت... بهشت و جهنم... راست و دروغ ................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامين علامت های سؤالی هستند در درونم........كه در مجموع به يك من نادان ختم می شود...
البته من بازی با كلمات را بسيار باور كرده ام......
تمامی اين علامت های گيج كننده، كلمات ساخته شده خود بشر است....
اما حقيقتی هم وجود دارد...كدام حقيقت به سوی كدام راه؟؟؟؟؟؟
راه برتر
راهی كه تمامی ما در آنيم
ولی باور نداريم... چون درك باورش كمی مشكل است.
نور خاموش !
نگاه
بعضی نگاه هامی دوانندت!
درهر ايستگاهی که مقصدت نيست٬ درنگ می کنی: درنگ ! درنگ!
تو منتظرنگاه های منتظر نيستی و عشق های منفور چند ثانيه ای:
به طول مدت نگاه ها!
بعضی تن ها تنه ات می زنند و تو بر تن خود هاله ای از تنت می تنی :
تن...تن...تن...می تنی تا بمانی...بپوسی و نمی دانی که :
بعضی نگاه ها می برندت!
می برندت تا خيال کثيف بستر بی پايان چشم ها !
توپاک تر و معصوم تر از آنی که حتی بدانی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کنترل
کنترل درونی تنها مانع خروج از انسان بودن است. انسانی که می تواند آنقدر خود را ذليل سازد که از حيوان بی کلام درکارهايی که اراده کارساز است٬ بی اراده گی را پيشی گيرد.
حتی نداند صدای زوزه کفال می تواند در آن هنگام از صدای انسانی خود فراتر باشد و عريان بودن حيوان برتر از خود. وای بر اين پستی و فروروی...
در درجه بندی برای انسان خوب و بدی وجود ندارد زيرا همه يک انسان آفريده شده ايم٬ ولی تفاوت در آن زمان است که عقل در درون خود٬ جريان خون را می گيرد و آن هنگام انسان تبديل به چيزی حتی به غير از حيوان می گردد.
من که هنوز نمی توانم در ماديات موجود واقعيات را دريابم!؟
و در اين زمان به هيچ چيز جزء خيره شدن به نقطه ای که مرا وادار به تفکر«يک» می کنم٬برايم آرامش بخش نيست... و اين حداقل از نگاه خرد کننده اطرافيان در پشت آئينه بهتر است.
حقيقت!
يک داستان طنز:
اين خيلی بده که احساس کنم يک نويسنده ام!
بماند...
سرگردان، لغات را ازتو ی اين جيب به آن جيب انداختم.
هزاربار با خود گفتم، مخاطب احمق تراز آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
فيلتر سيگارم را جويدم و نگاهی به انگشتان كثيف دست خود انداختم:آه! با شوق شسته شده اند...
چه زيباست تمنای پيراهن چركم در آب! و لباسهايم كه رنگ اتو نديده اندو ادكلنی كه تا كنون مصرف نكرده ام....
و مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
صدبار كلنجار رفتن، مثل نشستن روی شعله ی اجاق گاز است.
و يا مثل اينكه تورا سر و ته كرده اند و استفراغ می كني،
ولی بالا نمی آوري!
در كاغذ سفيد هزاربار ديگر نوشتم: مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
حالا راستش را بگو! چرا پس از آنكه عنوان مضخك را بالای اين نوشته خواندي، واقعاً فكر كردی اين، يك داستان طنز است؟
لااقل حالا حق دارم كه يكبار بگويم،
مخاطب احمق تر از آن است كه...
مطمئن باشييد كه متن بالا واقعيتی است از عزيزم كه من در اين وبلاگ ظاهری خود آنرا به حالت برگزيده نوشتم
من يه چيز رو چند شب پيش فهميدم.....
اينكه من فقط يك لاك پشتم... يك لاك پشت كه بار غرور خودش رو، بر دوش خود حمل می كنه... لاك پشت خودخواهی كه از ترس رهگذرهای اطراف، خودش رو تو لاكه پر از غرور و خودخواهی خود قرار داده و حاضره كه با تمام سنگينی باز هم اون لاكه پر از من بودن رو در دوش خود تحمل كنه...
دوباره همون مطلب هميشگی كه مدت هاست از نادانی از آن، رنج می برم و هر از گاهي مثل پشه در گوشم مياد و با وزوز خود، من رو به نحوه دوستاشتنی خودش آزار می ده.
اونم همين منه لعنتيه... منه لعنتي، كه هيچ چيز در مقابلش مهم نيست جزء همان يك كلمه ... من ...!!!!!!؟
زنده بودن برايه من... آفرينش برايه من... بودن برايه من... هستی برايه من... و حتی عشق برايه من؟؟؟؟؟؟!
و باز هم من در پی اين سؤال هستم ” اين من چيست...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ “
خدايه خوبه خودم... كاش بتونم حقيقت رو كشف كنم...
جهان من...!
هيجــــــــــــــــــــــــــان
ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي امشب چقدر من كلافه ام
…...... هر كار مي كنم سر حال نمي يام…........ دوست دارم بازم جيغ بزنم ولي نه از رويه شادي از رويه كلافگي (كلافگي…. heheheheh چي گفتم) چقدر اين شبايه وفات غمگينه…...... فكر كنم هم به خاطره اوناست هم به خاطره چند تا از وبلاگايه بچه هاست كه حسابي حالم رو گرفت…..... ولي به شما آدرسشون رو نمي دم…........ نمي خواد غصه بخوريد..........اصولاً غصه خوردن كاره آدمايه بده............
راســـــــــــــــــــــتي هفته پيش من يك روز پر هيجان داشتـــــــــــــــــــــــــــــم
hehehehe چقدر هرس خوردم بعد هرس خوردن هم حســـــــــــــابي جيغ كشيدم…….. بعدشم خنديدم......
اون روز،،،،، وقتي ديدم كلاسم تشكيل نمي شه بنده به همراه دوستم تصميم گرفتيم بريم سينما (چقدر عمله بازي ولي به نظر خودم اصلاً هم عمله نبود پس نظر خودم مهمه) اونم فيلم نفس عميق……. خودم قبلاً با امين اين فيلم رو رفته بودم ولي دوست داشتم دوستم هم اين فيلم رو ببينه چون تمامه حسه خودم رو تو اون فيلم ديده بودم ……… البته نه تنها خودم بلكه تمام هم سن و سالايه خودم رو…… و خيلي دوست داشتم نظر اون رو هم بدونم چون يه نمه به نظراتش اعتقاد دارم… خلاصه ما اين فيلم رو با تمام لذت ديديم و خواستيم دوباره برگرديم دانشگاه ، چون من 5 تا 7 يك كلاس داشتم… ولي هنوز يه يك ساعتي وقت داشتيم…... به پيشنهاد من رفتيم پارك لاله (عمله بازي دوم)...... چون راستش رو بخواين من پارك لاله تا حالا نرفتم اونم به خاطر يك خاطره بديه كه مامان و بابايه بهتر از گل بنده در دو سالگي اينجانب از اونجا دارن...(يادم بندازين باستون تعريف كنم)
تا بنده ماشين رو پارك كردم و يه 10…20 تا بهش قفل وزنجيرو دزد گير و از اين جور حرفا زدم………… ديدم كه ring , ring تلفن داره مي زنگد ( دوباره heheheheheheh مي زنگد… چي گفتم) بر حسب تكنولوژي نوين روز ديدم كه بابايه گله بنده است………… اينم بدونين كه در اون ساعت من بايد سره كلاس تو دانشگاه بوده باشم (عجب دختره دودره اي،،،، ايـــــــــــــــــي عليرقم ميل باطنيم ايندفعه از خودم بدم اومد) …… بي خيال……. من خيلي آروم گفتم كه باباجون من تو كلاسم شما كاري دارين؟؟!!! يك دفعه نمي دونم چرا بابا هيجاني شد و گفت: ” نازنــــــــــــــــــــــين تو كجائي؟؟ “ hihihihiiiihihiih حالا خودتون رو جايه من بزارين ببينين من چه حسي داشتم........... از رويه ناچاري به دروغ گفتم ” دانشگاه
“
شرمنده از نوعه بنفشش
فقط شنيدم كه بپر بيا خونه كه ما پشت در مونديم و بويه سوختني از خونه مياد………… hihihihihi يادم نيست چندتا پا داشتيم كه جفتمون دويديم به سمت ماشين……… حالا هيجان مطلب ازاينجا شروع شد كه چون بنده يه نمه زياد به گاز دادن علاقه دارم (همون عشق سرعت) ماشين خفه كرده بود و استارت نمي خورد vaaaaaaaaaiiiiiiiii من اول فكر كردم شايد باطري خالي كرده …… يك ماشين رو نگه داشتيم و باطري به باطري كرديم ولي هيچ فرقي نكرد، بالاخره بعد از چيزي حدود نيم ساعت به پيشنهاد بنده اونا ماشين رو حل دادن و منم زدم دنده دو و بالاخره ماشين روشن شد………… جالبش اينجا بود كه هردفعه كه مامان اينا زنگ مي زدن و جويايه مكان من مي شدن مي گفتم ” تو نيايشم“ راستش رو بخواين نمي تونستم بگم ماشين خرابه، اگه مي گفتم پا مي شدن ميومدن vaiiiiiiiiiiiiiiii آخه سعادت آباد كجا!!!! كشاورز كجا!!!!؟ فقط يادمه وقتي راه افتادم نمي دونستم چه جوري بايد گاز بدم…… و چون جو هيجاني داشتم نوار رو بلند كرده بودم و جيغ مي زدم…… بيچاره گوشايه دوستم
…… ولي از اونجائي كه من خيلي … ام دقيقاً داشتم از همت وارد مدرس مي شدم كه ديدم دوباره بابابه گلم زنگ زدن كه ديگه نمي خواد بياي……… hehehehehe (با دهن كجي)
…… امين اومدش…… برو سره كلاست
……… همين ديگه اينم داستانه يك روزه پر هيجان من همراه با دوست عـــــــــزيزم…… البته اين رو هم بگم من بعدش همه چيز رو به مامان و بابايه گلم گفتم……............ چون مامان بهم ياد داده دروغگو دشمن خداست.
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي، آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــون .....
البته اين آخ جـــــــــــــ-ونا رو بايد طور خاصی بگين ......
چرا مغزم الان يخ زد؟؟؟!!!!
خدا جونم خيلی دوست دارم و بس
راستش رو بخواين هيچ جاپيدا نمی كنم كه هيجان درونيم روخالی كنم .......يعنی می دونين چيه!!!! تا آتنا بود به مكان باسه خالی كردن خودمون توجه نمی كرديم، هرجا، هر موقعی ، با هركسی كه بود،،،، ما فقط می خنديديم و شاد بوديم و خلاصه به قوله بهروز دل به نشاط (اينم يه طور خاصی بايد گفته بشه) بوديم فقط باسمون مهم اين بود كه با هميم
......اما حالاكه آتنا رفته (دختره ديوونه) ومن رو تنها گذاشته من به حالت اورانيومه غنی نشده در اومدم كه احتياج به انفجار دارم ولی ديگه جاش رو پيدا نمی كنم....... خدا رو شكر هم ديگه تونستم مامان و بابا يه گلم و بهتر از تمامه فرشته هايه عالمم (
) رو راضی كنم كه ديگه اين كلاس زبان فلك زده كيش رو نرم .....نمی گم كه ديكه كلاس زبان نمی خوام برم ......بايد برم چون احتياج دارم........ ولی خدا رو شكر ديگه كيش پاسداران نمی رم......هــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
با وجود اينكه ديگه كلاس نمی رم هيچ جائی باسه شلوغ كردنم ديگه نيست.......تو دانشگاهمون هم كه نمی شه حتی كج راه بريم......تا يكمی می خوام شلوغی كنم و جيغ بزنم دوستايه گرامی بنده در دانشگاه كه فقط دوستايه دانشگاهيم هستن و بس و زياد به فكر آبرشون جلويه پسرايه...(
) دانشگاه هستن يه جورايی نشون می دن كه نازنين جون ديگه خفه شو.......تو اين مايه ها......و معمولاً می زارن می رن دنبال آبروشون
به من چه......اين از دانشگاه
محل كارم رو هم كه حرفش رو نزن........من يك دختر شاغل و كارمند هستم پس بايد در محل كار وقار ، سنگيني، خانومی و متانت خودم رو حفظ كنم (

) اين رو مامان بهم ياد داده
...... اين هم دست زدن مامان باسه آرووم بودن من در محل كارم
همراه با يك شوكولات ...خوب ديگه كجا موند؟؟؟؟
آها موند فقط يك كلاس موسيقيم كه اونم فقط يك روز درهفته است ولی خدا رو شكر اونجا راحتم باسه هر كاری كه می خوام بكنم ولی خوب بازم فقط يك روز در هفته است........
ياسی ...
(يه جورائی خواهرمه mY cLoSeFreInd كه قبلاً خدمت حضورتان معرفی شدن) هم كه جديداً شده عينه خودم.....هيجا نمی شده پيداش كرد....
خيلی دوست دارم يه مسافرت برم....يه مهموني...نمی دونم هر چی كه توش حداقل هيجان داشته باشه برم..
حالا من چی كار كنم؟؟؟؟!!!!.....ديشب كه با دوستم صحبت می كردم گفت برو تو خيابون داد بزن......ولی اين كار اصلاً درست نيست .... يعني اصلاً اونی كه من می خوام نيست ......
بازم بی خيـــــــــــــــــــــــال......
بی خيال دنيا ، زمونه ، روزگار، هندونه ، خربزه.....
فقط بخند........شاد باش.....با توام دوست خودم....شـــــــــاده شاد باش
ايهم.....بـــــــــــــخند



در اعماق قلب
تقديم به دوست خودم....
آويخته در تارعنكبوتهای ذهنت
مسير بسيار طولانی رو به قهقهرا بچشم می آيد
تا كنون هيچ كس به من نگفته بود كه ”زندگی مهربان بود“....
گمان كنم كه هرگز آنرا نخواهم شنيد.......هيچگاه نخواهم شنيد
در عين زندگی در دنيايی ار عقايد تحميلی
من می توانم پشت آنچه حقيقی است پنهان شوم
اما تو مجبوري هيجانهايت را در آستين پنهان كنی
در حاليكه همه می دانند چه احساسی داری
هرگز با چشمانت رازی را فاش نمی كنی
اينها چشمانی هستند كه تورا به سقوط می كشانند
كمی حقيقت را با انبوهي دروغ بياميز
اين تنها راهی است كه يافته ام...
اينك دوباره می آيد
درست از ميان قلبم...
با اين وضع چگونه می توانی به من آسيبی برسانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است دوست خودم، نشنيده ام كسی به من بگويد زندگی مهربان است...... ولی من به كس گفته ام من با زندگی مهربانم، گرچه كه در اين روزگار وجودش هر اندازه هم كه كم باشد ارزشمند است....
و كاملاً صحيح است ما در پشت عقايد تحميلي، لبخند را هر چند شايد مصنوعی پنهان می كنيم و مانع از نفوذ دروغين آنها در درون خود می شويم......پس سعی كن به بالا پيش روي انقدر بالا تا با اسمان در هم آميزي....
-------------------------------------------------------------------------------
سلام،
می بينم كه وبلاگم خوشگل شده.......
آخ جــــــــــــــــــــــــــــــــــون
خيلی دوسش دارم.........وبلاگم رو می گم
اين رنگ مورد علاقه منه............صورتی
رنگ شاد زندگيه.......رنگ هيجانه.......می توني باهاش جيغ بزني.......شلوغی كني.......هيچ فرسودگی و ناراحتی توش وجود نداره.......همش شاديه......چون آفرينش ما از رويه شاديه....... هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
از همين جا از دوست خيلی خيلی خــــــــــــــــــيلی خوبم آرش عزيز تشكر می كنم كه زحمت اين كار رو كشيد
مرسی آرش 
خوب ديگه اينم از آرزويه خوشگل شدن وبلاگم كه بالاخره اين يكی هم برآورده شد
خدا خودم بقيش رو هم كمكم می كنه........مثله هميشه
من زود بر می گردم.......اااااااا

روز ازل
قافيه های تلنبار شده
معلم را ديدي؟
خواهر روحاني، در پوششی سياه و سفيد
چه می خواهد بكند؟
می گويند: ” چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان“
”با اين وجود به برادر دينی ات صدمه نزن“
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
آه، من شهادت می دهم
آنها مريم مقدس را به وضوح به من نشان دادند
و سنگسار شد، سنگسار شد، وضعيتی مالامال از خطر
در چشمانش هيچ چيز نبود
و آنگاه دورتر، بر فراز آسمانها
مسيح بر صليبی آويخته شد
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
اكنون خود را فريب می دهم تا بياسايم
روحم رو ستايش می كنم
تا از روح القدوس، روح پاك دور بماند
ارواح مقدس دارند در تاريكی محو مي شوند.....
آه،كابوس!صندلی الكتريكي!....
محال است به بهشت راه پيدا كنی
پسرهای بد!شادمانه فرياد بكشيد
و كسی را بنگريد كه می گريد
روز ازل...
انبوهی از قيافه ها...
مذهب لازمه عشق است
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
مريم، مسيح و روح القدوس
تبريک...تبريک...تبريک

تبريک به تمامه ايرانيانيان عزيز...مخصوصاٌ بانوان این کشور کهن....
خانم شیرین عبادی، حقوقدان و وكيل ايراني، جايزه صلح نوبل 2003 را از آن خود كرد...
اااااووووووووووووووووووووووووووووو.... ايول .........







از همين جا به اين بانو ايراني تبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــريك مي گم... و آروزيه موفق شدن ايشان را از در تمامي كارهايه بعديشان دارم....
به نظر من يك افتخار ملي باسه ماست...کميته نوبل گفت اين جايزه در تقدير از تلاش های خانم عبادی جهت پيشبرد دموکراسی و حقوق بشر به وی اعطا می شود.
وی نخستين زن مسلمان برنده اين جايزه معتبر است.
شيرين عبادی نخستين زن ايرانی بود که قاضی شد، اما پس از انقلاب اسلامی از اين مقام برکنار شد.
پاپ ژان پل دوم، رهبر کاتوليک های جهان و واسلاو هاول، رييس سابق جمهوری چک از ديگر نامزدهای جايزه صلح نوبل امسال بودند.
ارزش جايزه صلح نوبل، يک ميليون و سيصد هزار دلار است.
اما اسدالله بادامچيان، از رهبران محافظه کاران ايران اين امر را مايه خواری خوانده است. آقای بادامچيان که از اعضای جمعيت موتلفه اسلامی است، گفت اعطای اين جايزه به شيرين عبادی به خاطر خدماتی است که اصلاح طلبان ايران به غرب کرده اند. حسود هرگز نياسود

در هر صورت تبريك، تبريك، تبريك...




در ضمن عيد فردا شما هم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك
پاورقی متن پائين:
فردا، جمعه ۱۸ مهر جشن قلك شكنی محك (مؤسسه حمايت از كودكان سرطاني) برگزار می گردد. از تمامی دوستان خود دعوت می كنم حتماًدر اين جشن برای كمك از اين كودكان شركت كنند...
متشكرم
نازنين...
مكان: اقدسيه، جاده لشگرك، سه راه ازگل، بلوار اوشان، خيابان جنت، بلوار محك،مجتمع بيمارستانی محك
زمان:۱۰صبح ـــــ ۵بعد از ظهر
No SbJ
امروز من فهميدم که چقدر خودم و همکاران گراميم با رقبت و علاقه شديد به سر کار ميايم...همه خواب آلود و کسل... باور کنيد به هر کس که نگاه می کنم می بينم هيچ انگيزه مثبتی برايه اومدن به سر کار رو ندارن (انگيزه مثبت همون رقبت کار کردنه انگيزه منفی همون پول درآووردن و شکم سير کردن) حتی خود من که عاشق کارکردن ام و فکر میکنم بر حسب انگیزه مثبتش کار می کنم و حتی کار کردن باسه من از درس خوندنم مهمتره...(خانواده مهربان من تهديدم کردن که اگه نمراتم پائين بياد ديگه حق کار کردن ندارم...بر خلاف اينکه ترم پيش ... زدم ولی خوب قول دادم که اين ترم درس بخونم«تا حالا که قول بوده ببینم تا آخر ترم کی به اجرا در مياد»
) بعضی روزا اصلاٌ حوصله اومدن به اينجا رو ندارم...شاید انگیزه منفی من باعث می شه بیام (فکر می کنم انگیزه منفی من همون طمع پول درآووردن...)
پول خيلی شيرينه ... به خدا راست می گم ديگه اون عصر تموم شد که علم بهتر بود از ثروت ...من يك روز نشستم حساب كردم ديدم اگه با همين حقوقي كه دارم كار مي كنم، بدون اينكه هيچي از پولم رو خرج كنم، تورم رو هم در نظر نگيرم، چيزي حدود 100 سال به علاوه اين 21 سالي كه سنم است احتياج به كار دارم تا خودم با پوله خودم بتونم يك خونه ايده آل برايه خودم بگيرم، اون وقت مي شم يك آدميكه تونستم رو پايه خودم بايستم...من كه دخترم دلم به حاله پسرايي مي سوزه كه بخوان به اين روش نشون بدن مي تونن رو پايه خودشون باستن و تازه بخوان يه سرو ساموني به زندگي خصوصي خودشون بدن
من به یک نتیجه ای هم رسیدم ما کار می کنیم که پول درآریم نه کار میکنیم به خاطر اینکه جامعه را رو به پیشبرد ببریم...البته این یک امر کاملاٌ طبیعی... چرا این طوری نباشه؟؟؟!!!
قاعدتاٌ هم در جامعه ما پذيرفته شده است...د رهر صورت جديداٌ خيلی این روزا دل گرفته شده... من فکر کنم به خاطر اين فصل باشه... پائـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيز... يک غمگينی خاصی باسه آدم داره، نه؟؟؟!!!!با اينكه خيلي ها اي فصل رو دوست دارن ولي من نه...باور كنيد اون روز عصر تو دانشگاه تو حيات نشسته بودم دم غروب بود، باد هم ميومد، اوووووووووووووووووو، فقط زمينه درست شده بود باسه دلتنگي آدم،،، دلتنگي از اون نوعش كه از شيريني زيادش گريت بگيره...
بي خيال، دارم از عقيده فكري خودم دور مي شم...
هميسه بايـــــــــــــــــــــد خنديد
هميشه بايـــــــــــــــــــــد شاد بود
خوشحااااااااااااااال
سرزنده
دوباره بي خيال شيم

مثل هميشه



يـــــــــــــوهــــــــــــــــووو
اينم تقديم به خدايه خوبه خودم
خوب از اين حرفا بگذيريم
بالاخره من ركورد خودم رو با 150 سرعت شكستم... اااااااااااااوو چه كيفي داشت... تونستم از خونمون (اقدسيه) تا كردان (حدوداً 40 كيلومتري كرج، جاده قزوين) رو به مدت 5 دقيقه كمتر از 1 ساعت برم (يعني چيزي حدود 55 دقيقه)

البته اگه جاده شلوغ نبود من بيشتر هم مي تونستم برم
ولي خوب ...
حالا پـــــــــــــــــــــف كردمخوب از اين حرف هم بگذريم
ديشب تو كلاس زبان اينقدر احساس تنهايي كردم وقتي كه ديدم 2 نفر از بچه هايه كلاس دستايه هم رو گرفتن و با هم دارن مي رن تو كلاس...آخه آتنا كجا رفتي تو، رفتي و من رو با تموم خاطرات تنها گذاشتي دختر... زبان كيش، خيابون پاسداران، دانشگاه من... ايران زمين مخصوصاً اون روز يادته، خانم شما خيلي خوشگلين، اووووووووووه
خودمونيم هاآدم مي مونه با تموم خاطراتش، چه خوبه كه خاطراتش خوب باشه و باسش يادآور لحظات خوشيش باشه

خوب از اين يكي حرف هم بگذريم
سكانس بعدي در مورد ماه مهر و باز شدن اووووووووووووووووووووو دانشگاه است أيييييييييي پس كي اين درس تموم مي شه من نمي دونم، هر چي كه مي خونيم باز هم زگهواره تا علمه مون بايد دانش بجوئيم. ولي والا به خدا دانشگاه رفتن كه ديگه اين روزا دانش جستن نيست.hehehehehehehe تا حالا توجه كردين ما دانشجو ها يعني دانش جستجو مي كنيم hehehehehehhehe چه مضحك، البته شايد فقط باسه من اينطوري باشه، نمي دونم والا...
ولي در هر صورت اين ترم قول دادم به خودم و ... كه حتماً درس بخونم، حتماً سر تمومه كلاسام رو برم حتي اگه كلاس تشكيل نشه... آفرين
آخه من بايد زودتر درسم رو تموم كنم در حقيقت ديگه انگيزه دارم باسه تموم كردن درسم
امروز كه مي اومدم سر كار اين بچه مچه هايه محصل و مي ديدم كه دارن مي رن مدرسه، خوش به حالشون خيلي مدرسه روزايه خوبي بود مخصوصاً سال سوم... چقدر خوش گذشت به ما... البته قبلاً در اين مورد (ReMinisce) نوشتم. وبلاگه دوستم ياسمن هم بخونين در مورده اون روزا نوشته شلوغكده در مورده گروهه معروفمون (RANZA girls)، در مورد اينكه همش اسمون از پشت بلندگو خونده مي شد... اووووووووف يادش بخيرچه روزايه خوبي بود ولي افسوس زود گذشت
تا يه چشم به هم زديم روز و هفته ها گذشت

مجنون دوست داشتنی من
يک عاشق واقعی اونم تو دنيايه امروزی... تعجب داره...اون عاشق نيست مجنون ه...دیوونه است...
دوستت دارم
به وسعت كهكشان
به زلالي آب
به عظمت كوه
و گستردگي خاك...
دوستت دارم
به سياهي شب و روشني روز
به سپيدي صبح و سرخي غروب
به دانه هاي خاك و ذرات هوا
و سختي سنگ و نرمي موم...
دوستت دارم
به اشك ققنوس
به درد شقايق
به دل فرهاد
و عشق مجنون...
دوستت دارم
به غرش رعد
به لطافت گل
به نعره موج
و سبكبالي قاصدك...
دوستت دارم
به حياي شمع و نجابت پروانه
به سوزش دل و اشك چشم
به قدرت باد و وفاي گردباد
و هيبت باد و ابهت گرداب...
ولي افســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس، كه تو ليلي من، از اين حكايت ناآگاهي
من چي كار مي تونم باسه اين مجنون ه عاشق بكم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
بالائی وجود دارد
گاهی به آسمان نگاه كن
(خدا چشمانی را كه به آسمان نگاه می كند می بيند)
سر را بالاكنيد و آسمان را نظاره كنيد زيرا خدايه شما، شما را خواهد ديد.
به تمامی دوستان خودم پيشنهاد می كنم به ديدن اين فيلم برن... و به درستی فيلم را تماشا كنند... ولی قبل از رفتن سعی كنيد تمام ديد ذهنی خود را نسبت به آنچه داريد برايه لحظه ای خاموش كنيد و فقط به واقعيت فيلم نگاه كنيد...

راستی اين پرشين بلاگ هم كم ديوونه نيست، نمی دونم چرا متن پائين من رو حذف كرده، خدا يككم عقلش بده...
بی خيال

يوووووووووووووووووووووووووووهـــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووو
ههههههههههههيييييييييييييييييييييييييييييي
جيغ بزنيييييييييييييييييييييييييمممممممممممممممممممممممممممم
بايد شــــــــــــــــــــــــــــــــاد بود
بايد خنديـــــــــــــــــــــــــــــــد
بايد جوون بود
بايد خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاف كرد
بايد حرفه اي شد
بايد نفس كشيد
بايد زندگي كرد
بايد دوست داشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
از ترس بوئيدن...

پس دهانت را ببند...
زنجير كن
اونوقت مي شي ديوونه زنجيري
hehehehehehehe

مي دوني چرا؟
به عمر من ۲۱ سال ولي چيزي بيشتر از اين حرفاست كه آموزشمون دادن زنجيري باشيم
MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM بايد درستش كنيم، مغزايه آدما رو مي گم، انديشه هاي غلط رو...
زورمون كه به بزرگتر را نمي رسه پس مي مونه خودمون و كوچيكتر از خودمون...
تلاش لازم است
عــــــــــــــــــــــــــــشق را فراموش نكينيم
SpEed
من بالاخره بعد از يك ماه خوردن فقط غذاي آبپز كه شامل گوشت+آب+نمك+پياز بود، ديشب به خود اجازه دادم يك دلي از غذا در بيارم و غذاي خوش طعم كه متفاوت از يك ماه پيش بود بخورم، آخه من خيلي شكمو ام به قول دوستام جاروبرقي
hehehehehe من انشااله به حالت آدم وار برگشتم...
ولي بازم مثل اين پيرزنا مي گم به خدا هيچ چيز مثل سلامتي نيست، يادمه يك روز از فرط عصابانيت از اينكه نمي تونستم كاري انجام بدم ديوونه شده بودم و كوسن هاي رو تختم رو به در و ديوار مي زدم (باور كنيد ديوونگي مياد)

خوب ديگه بگزريم...
۴شنبه پيش تولد دوستم ياسمن بود، جايه همتون خالي خيلي خوش گذشت، اينقدر از دست شروين و بهادر خنديدممممممممممممم، خيلي شرن (اونا هم مثل خودم ...٪...)، البته جايه امين از همه بيشتر خالي بود

دوستم ياسمن كه يادتون هست. خوبه كه به وبلاگش سر بزنين
http://yasamankhanomegol.persianblog.ir وبلاگش جالبه
(تو اون جمعي كه بوديم من و حامد به اين نتيجه رسيديم يك وبلاگ مشترك بزنيم، در صورت انجام دادن حتماً يك سر بزنين)
راستي شما مي دونستين رالي ۵شنبه و جمعه دختر هم شركت كرده بود؟ دوسته من كه رفته بود مي گفت خيلي باحال بوده، از جاده خاكي قم مي رفتن به كاشان تو كمپ مي خوابيدن و برميگشتن تهران... اون بهم گفت ۵،۶ تا دختر هم بودن، اي ول دمشون گرم (يك افه ــــــــــــــــــ> اگه مي دونستم من هم مي رفتم) ولي اگه يك زماني بتونم اجازه مامان و بگيرم ۹۹۹۹۹۹/۹۹ ٪ مي رم... بابا آخه حاجيت يك كمي عشق سرعته
آخر هم همين عشق سرعت تو اين بزرگراه هاي پر خطر تهران (خداي نكرده) كار دست من خواهد داد
..........
من دوباره برگشتم... البته جائی نرفته بودم که دوباره برگردم
می دونين چيه يه سه هفته است که درگير يه ويروس بی پدر و مادرم که فکر کنم بدون دعوت رفته تو ريه منه از همه چيز بی خبر و حسابی تا می تونه داره من رو اذيت می کنه و هنوز با اينکه سه هفته است می گذره نمی خواد دست از سر بيچاره من بر داره (البته اين ويروس نامردی که من می بينم حتی هفت تا دکتری که من رفتم از دکتر عمومی گرفته تا فوق التخصص ريه با اون همه قرص و كپسول و آمپول هم نتونستن بيرونش کنن[درحال حاضر من در اتاقم كلكسيوني از قرص و... جمع آوري كردم]، باز هم البته اين آقايون دكتر ‹يكشون خانم دكتر› بالجمع بر عقيده بودن كه ايشون خودشون خواهند رفت ولي تو بايد تحمل و صبر كني الان دقيقاً ۲۲ روزه كه من در صبر به سر مي برم، اين جاست كه بايد شعر جواد يساري رو من بخونم ”صبر عيوب زمان صبر منه...“
) بازهم again البته هفته پيش مامان بهتر از فرشته من كه ديد اين داروها هيچ فرقي نداره من رو به پيشنهاد داييم بردن دكتر طب گياهي، ايشون هم يه سري جوشنده به من دادن... خيلي بد مزست ولي حداقل خوبيش اينه كه ديگه سرگيجه و فشارم پائين نمي ياد، سرفه هام هم كمتر شدن (خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا رو شــــــــــــــــكر)خدائيش خيلي روزاي بدي بود ، 3هفته تو خونه موندن اونم باسه من oooooooooooooo

اينجاست كه آدم قدر سلامتي رو مي دونه، واقعاً هيچي مثل سالم بودن شيرين نيست، به خدا راست ميگم اينرو........
حالا از همه اينا گذشته تو اين مدت مامان خيلي خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي زحمت كشيد يعني اونقدر كه هرچي بگم كم گفتم، نمي دونم چه جوري مي تونم تشكر كنم، به نظر شما چي جوري؟
من سر کارم
مخم قفل كرده و مغزم در فضاي بي گرانشي قرار داره، زمونه مثل آرامش قبل از طوفان شده، شايد خودم فعلاً احتياج به طوفان ندارم... آرامش كنار ساحل ommmmmmmmmm چه حالي داره...
اااااااااه چقدر اينا غر مي زنن، اصلاً ميان سر كار باسه غر زدن. حقوق غر زدنشون رو هم مي گيرن، تازش انگار توپ ان هي بهم همديگر رو پاس مي دن

راستي كولرمون همين الان سوخت.hehehehehehehe عجب بوئي تو سالن پيچيده

آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون آتيش بازي، هيجان، شلوغي...
چقدر اين بشر شره، خوشم مياد ازش

من هنـــــــــــــــــوزم تو بي سوژه اي گيرم، به امين گفتم باسم پيدا كنه
بی سوژه ام
سلام
من کاملاٌ بی سوژه ام
چند روزی فقط دارم فکر می کنم اينجا چی بنويسم...
درد بی Sbj گرفتم
البته ديشب رفتم تأتر قهوه خانه زری خانم، خيلی جالب بود. اينقدر خنديدم كه دل درد گرفتم به همه پيشنهاد می كنم اگه می تونين حتماً برين (تأتر گلريز)
ولی هفته آينده حتماً سوژه ام رو پيدا می كنم
تو برو من مراقبم
تاحالا شده يكي از عضوهاي بدنتون رو برايه مدتي ازتون بگيرن؟؟؟!!!!
گوش هايه من رو آقا دكتره باسه 3روز ازم گرفته
هيچي نمي شنوم
اييييييييييييمممممممم نمي خوام. شدم كر درست حسابي...نمي فهمم كي چي ميگه و چي مي خواد

يه چيزه جالب بگم بخندين! با اينكه نوعي كرم، ولي بازم ضبط رو به صورت كاملاً بلند روشن كردم و يه ذره چيزي حس مي كنم كه داره مي خونه، همين حسش حداقل باعث شاد شدن منه، خدارو شكر فعلاً تنهام و اگر نه با اين صدايه بلند فكر كنم اونا نوعي كر بشن

دلم باسه گوشهام مي سوزه!!! خيلي درد كشيدن... الان هم كه كاملاً پانسمانن به مدت 2 روز.
heheheheheheheheheheheheheheheheheheheheh
من هيچي نمي شنوم... فكر كنم تلفن داره زنگ مي زنه؟؟؟
heheheheheheheheheheheheheheheheheheheheh
اگر هم بزنه من كه نمي تونم جواب بدم
heheheheheheheheheheheheheheheheheheheheh
تلفن از دستم راحت شد!!! نه راستي من از دستش راحت شدم

من كه با اون كار ندارم، اونه كه همش من رو با زنگش صدام مي كنه، belive me
ooooooooooooooo حواسم كجاست؟؟؟فكر كنم غذام سوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت... آها فهمــــــــــــــــــــيدم من نه تنها نوعي به كري رسيدم بلكه عاشق هم شدم
عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق heheheheheheheheheh
pooooooooooooooofffffffffeee با مزه
خنده داره نه؟؟؟؟ باسه من كه هست

راستي من چقدر آروم شدم،،، نازي
به مامانم تبريك مي گم... يه كم از دست من استراحت مي كنه... البته من كاري به كارشون ندارم، ولي خوب حالا


رنگ صورتی

و درختان رو سبز مي خوام
حتی گاهی اوقات دوست دارم جوی آبی را که برای آبياری باغان است و من هرروز از کنارش می گذرم، بغل كنم...
و پروانه اي را كه به دور من مي رقصد ببوسم
ولي تمام اينها در انديشه ام است
انديشه اي به رنگ زيباي صورتي
شايد نتونم انجامش بدم
ولي سعي خودم رو مي كنم
نور شادي در چشمان من است
اين شادي رو برايه خودم نگه مي دارم و لذتش رو به دوستانم هديه مي كنم


و فكر مي كنم اين همون تفاوت شادي و لذت است كه دوستي به من گفت... ولي نه از نظر لغت!!!!!!!!!!
مي خوام پاسخگويه سؤالات از درون نازنين پر شور و شرارت باشم
مي ترسم از شيطنت دروني ام به يه بن بستي كه نمي دونم چيه برسم
...My LOVE##My Cou
و به اميد آن بالا مي خندم
آفريننده من در آن بالاست، او هم به من مي خندد
آيا پيروزي از آن من است؟؟؟؟!!!!
قطره اشكي براي اشك هاي دوستانم مي ريزم
حرص چه چيز من را از رفتن باز مي دارد!!!!!!!!!!!!!؟
دوستانم به پيش مي روند...
با دستي مي نويسم كه مدادم از ترس شكستن مي لرزد
مي خواهم جيغ و داد بزنم و لي گلويم را برايه زندگي ام احتياج دارم
از آن خوش صورتاني كه در آن گوشه از آب گل آلود ماهي سياه مي گيرند هم هراس دارم
اين هم نمادي از احساسات خاموش شده من است
اي كه خاكت مرا نازنين ساخت
با اينكه به فكر گريز از توام
ولي عاشق ذره ذره وجودتم
مي خواهمت و مي بوسمت
My ExamS
كابوس هاي شبانه هم با اين درگيري هاي طول روز و قيافه هايه ... والدين جمع شده و من رو يك انسان DEPRESS كرده...
در حال حاضر كاري جزء ... خوني ندارم

البته تمام تلاش فقط باسه يك نمره طلائي ...۱۰عزيز
نمره ۱۰ يه معدل بالايه ۱۲ بقيه رو بي خيالششششششششش

فقط خواهشي كه از همه دارم اينه كه باسم دعا كنين... يعني دعا باسه اينكه بتونم cHIt كنم

منم همين دعا رو باسه تمام همرزم هايم خواهم كرد

انشااله bYe تا ...
******
محبس خويشتن منم، از اين حصار خسته ام
من همه تن أناالحقــــــــــــــــــــــم كجاست دار، خسته ام
درهمه جايه اين زمين هم نفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است، از اين ديار خسته ام
كشــــــــــــــــــــــــــــيده سرنوشته من به دفترم خطه عذاب
از آن خطير كه او نوشت به يادگار خسته ام
به گرد خويش گشته ام سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال به روزگار خسته ام
دلــــــــــــــــــــم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض به كوله بار خسته ام
هميشه من دليل ام به سوي مسلخ قمار
از آن كه گم نمي شود در اين قمار خسته ام
به من تمام مي شود سلسله روح زوال
من از تبار حســـــــــــــــــــــــــــــــــــرتم كه از تبار خسته ام
قمار بي برندگي است قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته از اين قمار خسته ام
امروز درونه خودم رو كشتم كه چيزي ازخارج خودم رو نكشم...
تا حالا شير و ماءالشعير رو با ولع نوشيدين؟ من مي نوشم!!!!!!!
يه موجود بي ارزش وقتي رو اعصاب راه بره چي مي شه؟! شايدم نبايد گفت موجود، نمي دونم چي مي تونم اسمش رو بزارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بازم خدايه من (حداقل تو اين دنيا) فقط تو يكي رو دوست دارم...
با من بمون هميشه!!!!!!!
فکر می کنم اگه بخوام هر يکی از اين کارا رو انجام بدم، تموم جونم و بايد باسش بزارم.
ولي تو وجودم گير کرده و تموم وجودم رو گرفته. تو بد كلافي گيج موندم. همرو داره نابود مي كنه!!!!!!!!!!!
كاشگي هوشياري نصيبم نمي شد
باعث رنج و فريبم نمي شد
آخه هوشياري غم بزرگي
بعضي ها قيد همه چيزو زدن
بعضي ها اسير اقبال بدن
اون بالا نشستي گوش كن اي خدا
چه عذابي به دنيا اومدن
من كه هوشياري ندارم، فقط گه گاه دارم دنيا رو اضافه مي بينم. بعضي رنگ ها رو هم درك مي كنم.


خدايا فقط به تو فكر مي كنم، حرف هم باهات مي زنم


من مي خندم چون از قيافه متعجب مردم خجالت مي كشم
من شادم چون اجباري دروني خود مي دونم
ولي خوشبخته خوشبختم

امروزم كه حسابي با بارونت به من انرژي دادي
خداي من دوست دارم
يكي از دوستايه گرامي من كه از نظر گردش فكري احساس مي كنم خيلي بهشون نزديكم، چند روز پيش يه سؤالي مطرح كردن كه من بر حسب احساساتم جواب دادم، ولي وقتي جواب خودشون رو شنيدم ديدم كمي با عقل پيش رفتن بهتر از احساساته. حالا دوست دارم كه شما دوستان عزيز هم جواب شخصيتون رو بدين...
” فكر كنيد شما تو يك بيابون خشك و بي آب و علف هستيد، نمي دونيد تا آبادي و ... چقدر راه است، (شايد اصلاً راهي نباشد) شما با عزيزترين كسي هستيد كه تو زندگيتونه، البته اون زخمي هست و شما فقط يك قمقمه آب دارين و هردو دارين از تشنگي سوزناك زجر مي كشيد، در چنين حالتي با اون يك قمقمه آب چي كار مي كنيد؟“
ReMinisce
ولي درهر صورت مادوتا كه باهم باشيم، در جائي كه هستيم آرامش نيست. نمي دونم چرا مامانم هروقت ما دوتا جائي باهم مي ريم دلش باسه اونجا شور مي زنه نه باسه ما!!!!!!! جمعاً ما بچه Quite اي هستيم

يادش بخير ۴ ساله پيش وقتي سوم دبيرستان بوديم تو كلاس يك گروه ۵ نفره تشكيل داده بوديم (RANZA girls) کارت داشتيم، امضاء داشتيم،...
چقدر خوش بوديم، چه كارائي كه نكرديم، يـــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير
چقدر بچه ها از دست ما عذاب كشيدن. يك روز يكي از همكلاسي هاي قديمي رو ديدم تا تونست جلويه ۸۰۰ ميليون آدم از كارائي كه ما سرش آوورديم گفت، باور كنيد همه آدما بالا سرشون علامت تعجب ايجاد شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! همين سميرا كه آلان كلي باهاش رفيقم مي گه اون سالها ما فكر نمي كرديم واقعيت شما چيزه ديگه اي باشه (آخه يادمه هيچ كس رو هم تحويل نمي گرفتيم فقط كاره خودمون رو مي كرديم)
يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير هفته اي دست كم دو، سه بار اسممون پشت بلندگو دفتر خونده مي شد، ...........، ...........، ..........، ... دفتر ولي با تموم اينا شاگرد اولايه كلاس بوديم به خاطر همين هيچ كس چيزي به ما نمي گفت. آخه خدائيش خلاف مي كرديم ولي اهله خلاف سنگين نبوديم(كلاً خلاف باسه سن ما احتياجه نه خلاف سنگين)
يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير يك روز ما تو حياط مدرسه بوديم ديديم كه يكي رو دسته ما بلند شده يك سيگارت تو طبقه دوم زده. چند دقيقه كه گذشت من رو دفتر خواستن. خلاصه خيلي شيك گفتن نازنين جان تو اين سيگارت رو زدي، حالا هرچي من قسم و آيه و ... كه باباجان شما كه من رو تو حياط ديدين ولي.......... كه آخرش كار به جــــــــــــــــــــــــــــــــيغ زدن من كشيد كه شمااهل اسلام عزيز خجالت نمي كشيد به اين راحتي تهمت مي زنيد من از مدرستون مي رم باسه من كه فرقي نداره خودتون توش مي مونين (
) خلاصه جايه شاكي عوض شد....................... يك چيزه جالبتر كه ۵شنبه كلي با ياسي ياد كرديم. يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير يك روز سر ظهر۵تائي داشتيم از امتحان نهائي برميگشتيم كه تويه راه چند تا عمله بدشانس رو زمين تو پياده رو خوابيده بودن، ياسمن رفت بالا سرشون چنان جيغي كشيد كه اون بيچاره ها وحشتزده فقط از ترس نشستن و به اين ور و اونورشون نگاه مي كردن. آلان كه يادم مي ياد عذاب وجدان ميگيرم

چقدر زنگ خونه ها رو مي زديم و فرار مي كرديم
خلاصه مطلب كه خيلي اون موقع ها بي خيال بوديم. شـــــــــــــــــــــــادشـــــــــــــــــــــــاد
آلان كه ۴ سال گذشته و هركدوم از ما يك دانشگاهيم. فقط عسل و ياسي باهمن. تقريباً از اون كارا هم خبري نيست، البته تقريباً
يــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير

SECOND sex
فقط می خوان بگن ما می تونيم... مائيم که دنيا رو، حتی شما (جنس دوم ها) رو زنده نگه داشتيم... ما قدرت داريم ...ما قوييم... مــــــــــــــــــــا زور داريم... مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
اصولاً اكثراً به زن به عنوان second sex نگاه مي كنن. فقط توقع دارن كه زن تو خونه بشينه و فقط غذا درست كنه و بچه تربيت كنه ووو.....هر كاري كه مي كني مي گن او اونكه زنه بي خيالش.......

حتي بابام كه به نظرم تو تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم دنيا هم بگردم هيچ كس از هر لحاظي مثل ايشون وجود نداره و من از ته قلب واقعاً دوستشون دارم، بازهم فقط به خاطر نوع آفرينش اشون (مذكر بودن) اينطورين!!!!!!!! هر كاري كه مي خوام انجام بدم........نـــــــــــــــــــــــــــازنين تو دختري

بابا بــــــــــي خـــــــــــــــي ال
ديروز به امين گفتم به خاطر نوع آفرينشت كه اينجوري اي، گفت پس برو از خدا ايراد بگير نه از من... تا حدودي هم راست گفت، تقصير اين جنس چيه كه ...
حداقل خوشحالم كه تا اينجا بهشون ثابت كردم كه اينطوري هم كه شما جنس هاي مذكر مي فرمائيد نيست!!!!!!!!


از مدبرها مدبرتر منم
من پر از هوش و غرورم من زنم
كس به زيبائي به پايم كي رسيد
در درايت كي كسي چون من بديد
آن زمان كه خالقم خلقم نمود
گفت بر خود احسن و خودرا ستود
در وجودم رازها بنهفته است
در نگاهم آتشي بشكفته است
در سلابت همچو كوه استوار
در نجابت همچو سرو صد بهار
عشق و آزادي به هم آميخته
جوهرم را در وجودم ريخته
د رتمام آسمان ها و زمين
نيست چون من، گوي بر من آفرين

عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد نور
اي ابرمرد مشرقي اي كوه
اي نگهبان قدسي خورشيد
روشنائي آتش زرتشت
يادگار صداقت جمشيد
ناجي سربلندي انسان
اي تو پيغمبر اي اهورائي
اي براي تو اين هيولاها
همه كوكي، همه مقوائي
با كتاب ترانه هاي من
نه قصيده، غزل سپاس توست
مرد اسطوره اي شعر من
مخمل قلب من لباس توست
مشرقي اي مرد پاسدار شب
معني جاودانه اعجاز
خاك اگر خنده كرد و گندم داد
از تو بود اي بزرگ باران ساز
اي رسول بزرگ رستاخيز
دست حق بهترين سلاح توست
فاتح پاك در زمان جاري
رخش تاريخ ذوالجناح توست
دوستان عزيز بيان تو همچين روزی هر دعايه خيری که می شه باسه هم بکنيم. بهترين روز باسه اجابت دعاست.
من رو هم از دعا فراموش نکنيد
WE are TOgether

رفتيم كنار يك رودخونه خيلي زيبا و پر آب كه آبش از كوه هايه دركه و توچال و كلكچال مي يومد و از زير پل تجريش رد مي شد و به اونجا مي رسيد. هر كس ا زكنار ما مي گذشت نمي دونم چرا با تعجب به ما نگاه مي كرد. شايد تا حالا نديده بودن دو تا دختر بيان اونجا و ماشينشون رو يك كنار پارك كنند و يكيشون بالايه ديوار بشينه و اون يكي هم به رودخونه نگاه كنه و فقط گريه كنه؟ (البته گريه ها هم گه گاه با قهقهه هاي خنده بلند همراه بود) نمي دونم چرا امروز آتنا فقط دلش مي خواست گريه كنه خودش هم نمي دونست. نمي دونست چي مي گه و چي مي خواد!!! منم نمي تونستم جوابش و بدم. جواب سؤال هائي كه از من مي كرد، حرف هائي كه به من مي زد. فقط دستش و گرفته بودم و بهش نگاه مي كردم گاهي هم يه چرت و پرت مي گفتم كه از اون حس بياد بيرون ولي حسابي گير كرده بود. البته من فكر مي كنم اينم مربوط به سنمونه. بالاخره مي گزره، ولي سعي مي كنيم كه حداقل خوبش رو بگزرونيم
اينطوري

مگه نه آتنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هميشه با هم اينطوريم.
اگه يك روز احساس گريه داشتي بهم تلفن كن
قول نمي دم بخندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم
اگر يك روز خواستي فرار كني نترس از اينكه صدام كني
قول نمي دم نگهت دارم ولي باهات فرار مي كنم
اگر يك روز نخواستي به هيچكس گوش بدي
بهم زنگ بزن من قول مي دم ساكت باشم
ولي اگر يك روز زنگ زدي و هيچ جوابي نبود
سريع بيا بديدنم حتماً بهت نياز دارم
با تشكر از شهروز عزيز بابت شعر بالا كه خيلي به متن امروزم ربط داشتundefined
كو دلبران؟!
يعنی اونقدرکه فکر می کنم کسی بهتر از من نيست... آخه اينکه تابلويه من همچين فکری نمی کنم و نخواهم کرد (اونقدر هم ... نيستم) شايد هم اعتماد به نفسم اضافيه ( نچ به نظر من اعتماد به نفس هيج اندازش اضافه نيست) پس چی می گه بهم؟؟؟؟؟!!!!! نه من از خودم راضی نيستم.
از اينکه هستم يا از اينيکه مردم و دوستام و خانوادم نسبت به من فکــــــــــــر می کنن؟؟؟؟
از اينيکه هستم مسلماٌ راضيم چون اگه نبودم اينهمه واسه نگه داشتنش تلاش نمی کردم (!!!!!!!!!! يعنی من از خودراضيم؟ BUt i`m NOT selFIsh)

آره من از اينكه خانوادم و........ فكر مي كنن من چي هستم ولي خودم فكر مي كنم اون نيستم داره ديوونم مي كنه... اه خودم هم نمي دونم چي دارم مي نويسم... يادش بخير يك مدت نيهيليسم شده بودم /حداقل اونجا مي دونستم از چي دارم مي نالم (دوباره بن بست فكري.دوباره تضاد عقلي)
كاش امين امشب بود. اگه امين بود من نمي رفتم به ... بگم كه برگرده بهم بگه شام چي خوردي دير وقته برو بخواب داري ... مي گي

وقتي مي گم درك انسان ها سخته اينه.
هيچكس نمي فهمه طرفه مقابلش چي مي گه...
........ Don`T THinK aBOut
انسان فقط بايد شــــــــــــــــاد بـــاشه و بخنده و شلوغي كنه. به خدا بهتري چيز تو دنيا همينه. من ناراحت باشم تا كسي كه ناراختم كرده خوشحال بشه .عمــــــــــــــــــــــــراُ
بـــــــــــــــــــــــــــــــي خيـــــــــــــــــال

دنيا همينه كه هست چه بخواي چه نخواي پس برو خوش باش. اون كسي برنده است كه فقط شاد باشه
آخيش راهت شدم. حالا مثله يكي از دوستام ميخندمheheheheheheheheheh
گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
به جزء از خدمت رندان نكنم كار ديگر
باز گويم نه درين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر



دستاي تورو عاشقونه مي برم
دو دلی هام و ببخش بگذر از خطای من
اگه تردید به عشق خيمه زد تو باورم
اگه فکر رفتن تو گذشته از سرم
تو دليل بودنی توای اون اوج نياز
تويه قله دلت باسه من خونه بساز
لحظه نديدنت آخر راه منه
فال برگشتنم و هجرت تو می شکنه
تو آسمون؟؟و صخره هااز خودم که بگذرم
ولی دستای تورو عاشقونه می برم
تو ستاره ای برام بی تو شب تاريکی
تو سکوت چشم تو ديگه خوندنم چيه
چی می شد عاقبتم بی تو انهمه نداد؟؟
روی ترديد دلم خط بکش خط سیاه



به نظر من خيلی شعرش قشنگه. من فکر کنم خوده شادمهر نفهميده چی خونده. البته اين روزا فهمیدن اين چيزا مشکل شده حتي تو جيغ هم بزني ولي باز ...(نمی دونم چرا؟)

جالب اينجاست كه همه گير كردن. من هركدوم ازدوستام و مي بينم (چه دختر چه پسر) همه مي نالن

خدا با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
راستي صيغه اين علامت سؤالا اينه كه اين قسمت هاشو نمي فهمم چي مي گه هركس كمكم كنه يك دنيا متشكر مي شم

كاش اين مطلب رو يكي از دوستام بخونه (بهش مي گم حتماً بخونه)

بخند
راستش رو بخواييد من امروز خيلي موضوع باسه نوشتن دارم ولي نمي دونم چرا نمي ياد تومغزم

يك چيزه جالب. من خيلي اعتقاد دارم كه اگه يك كم صبر كنيم به مشكلاتمون، خدا بعد از چند روز يك حالي به آدم ميده... نمي دوني چقدر شيرينه

راستي من فكر كنم عاشق شدم امروز خيلي شيك داشتم با ماشين مي رفتم تو ماشين جلوئيم

مي دونيد اين مطلب گرانبها رو از كجا فهميدم... يك آقا پسر كه خودش رو تا كمر آويزون كرده بود اين مطلب رو بهم گوشزد كرد

البته واقاً اون لحظه نمي دونم كجا بودم

چي كار كنم مشغله فكريم بالاست

لعنتي اين دوربين ها كنترل سرعت جاي هيجان رو گرفته. ديگه رانندگي تو بزرگراه هم حال نمي ده. حالا من جوون جوياي عاطفه هيجان دروني گاز و ترمز و دنده رو چي كار كنم؟؟؟
اين هيجان به حالت يك ... در من مي شه و يك دفعه فوران ميكنه!!!!!!! خدا نكنه من فوران كنم
شهيد عاشق
مي خواستم بگم من بالاخره گزينش رو قبول شدم ولــــــي … تأسفـــــــــ دارم
من هيچ وقت تا حالا قبرستون نرفتم يعني اصلاً مامان خوشش نمي ياد من اين جور جاها برم. ولي حدود دو هفته پيش با امين رفتيم امامزاده طاهر (اتوبان كرج) رفتيم سر قبر پوينده و مختاري و شاملو و … (خدا بيامرزدشون) چون تا حالا اينجور جاها نرفته بودم جــــــو اونجا رو درك نمي كردم. جــــــو خاصي نبود به جز دو قسمتش: قسمت شهداش، نمي دونم چرا وقتي وارد اونجا شدم و عكساي جوون هاي هم سن خودم رو ديدم كه شهيدن نمي تونستم گريه ام رو بند بيارم شايد گريه من افسوسي بود از اينكه با كدوم دل او نا رفتن، چرا اين قدرت قلبي كه اونا تو اين سن داشتن رو من ندارم، يا شايد هم افســــوس از دست دادن اونا بود كه جنگيدند و فداكاري كردند و رفتند... اما چـــــــــرا؟؟؟ ديگه اين چنين انسان هايي وجود نداره!!!!!!!!!!
واقع در آرزوي باقي بود
روي خاكي كه شكل مردن داشت
بس كه تن تشنه بود خاك من
پدرم شوق جان سپردن داشت
مادر اما سبد سبد ميوه
از درخت غرور باغستان
كوزه كوزه زلال نور و عشق
براي قلب تشنه انسان
قسمت ديگش مي دونيد كجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟ دو قبر كنار هم به نام آريا و نرگس . داستان اين دو چي بود؟؟؟!!! تاريخ فوت نرگس دو روز بعد از آريا… آريا عاشق و خواستار نرگس بوده ولي نرگس و كه بهش نمي دادن به همين خاطر ميره جونش و فداي عشـــــــــق مي كنه دقيقاً دوروز بعد نرگس هم همين كار رو تكرار مي كنه 10/2/79 و 12/2/79 براي مني كه باور به اين دارم ديگه عشـــــــــقي اين روزا وجود نداره دردآورترين چيز بود به خدا موقعي كه امين داشت تعريف مي كرد نمي تونستم جلوي اشكام رو بگيرم
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن
خـــــــــــــــــلافـــــــــــــــــــ
يادتون مياد گفتم امين رفت تنها شدم؟!!!… ولي حالا خيلي تنها ترم چون مامان هم رفته… دلم به حال خودم مي سوزه، چون در حال حاضر بابا هم نيستن… يك خونه است و يك من!!!!!!! يه امشب كه تنهام بايد بشين خوب بينديشم (به كاراي كرده و نكردم) البته، مامان جائي اند كه انشااله خدا قسمت همه بكنه .هيــــــي
حافظ در اين حالت مي فرمايد:
گلعذاري زگلستان جهان مارا بس
زين چمن سايه آن سرو روان مارا بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
امين چند روز پيش اومد، باهم دعوامون هم شد (دعوا!!!؟؟؟مي دونيد چرا؟)رفته بوديم بيرون، تو بزرگراه چمران بوديم كه يك ماشينه داشت قيف ميومد منم اومدم مثل خودش بكنم از سمت راستش لائي اومدم بعــــــــــــد اميــــــــن سرم جيغ زد: كه بدبخت تو رانندگي بلد نيستي كه از راست لائي مياي!!!تازه دوربين هاي كنترل سرعت رو بگو من فكر كنم يكبار ......... اصلاً مي دونيد، اين مربوط به سنمه من اگه تو اين سن نبودم كه خلاف نمي كردم حالاكه هستم پس اجازه اينجور خلاف ها رو دارم (البته خلاف مي كنم نه خلاف سنگين) خلاف هاي اينقدري تو سن ما خيلي شيرينه. بــــــــاوركنيد الان مي تونيم ،آلان كه تو اين سن هستيم، الان كه هيچ ... بالا سري نيست كه امر و نهي كنه، بي خيال هركي هرچي ميگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! MAYBE پــــــــس تا مي تونيم خلاف كنيم اما خلاف ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگين نكنيم

دوست
من امشب واقعاً احساس تنهائي مي كنم . امين رفته، خيلي تنها شدم. امين واقعاً نه تنها برادر بلكه دوست خوبي برايه من، خيلي جاش آلان خاليه… معلوم نيست كي هم بياد؟؟!! امين دوسته منه/ امين همه جا مثل يك دوست به من كمك مي كنه، من اكثركارايي كه انجام مي دم از امين راهنمائي مي خوام، گاهي كه ناراحتم با اون دردل مي كنم، حرفام و به اون مي زنم حتي تو مسائل عاطفي هم، بهم كمك مي كنه، با هم بيرون ميريم، خيلي خوبه… انشااله زود برميگرده.
مي دوني، به قول يكي از دوستام ، دوست خوب بهتر از هرچيزيه و من واقعاً بهترين دوستا رو دارم، دوستا ي من همشون دوستن. دوست بودن خيلي با ارزشه (مثل عاشــــق بودن) ولي بايد ارزش گذاريش رو خودت به وجود بياري يا به وجودش بيارن، كه اكثر دوستاي من خودشون ارزش دوستي رو برايه من به وجود آوردن و اين رو من درك كردم كه اونا با ارزش تر از اينن. راستش رو بخواي من خيلي نامردم، مي دوني من اونقدر خودم رو در روز مشغول كردم كه وقتي برايه دوست داشتنم رو از دست دادم ولي هيچ كدوم از دوستام من و رها نكردن (با اينكه قر مي زنن) به قول ياسمن با اينكه … هستي ولي نمي دونم چرا همه دوستت دارن. (به اين مي گن هايپ باز كردن اضافي) THANK MY FRIENDS



هسته گزينش
در اون اتاق به حالت يك … نشستم د رمقابل يك خواهر تا پاسخ سؤالات ايشون رو بدم. اولين سؤال اين بود كه از خودم بگم، تو دلم گفتم من خيلي چيزا دارم بگم ولي به شما نمي گم!
آلان كه يادم مي ياد چه سؤالايي از من كرد!!!! ديگه داشتم اون وسطاش رواني مي شدم.
مي دوني، جواب هاي من گاهي برعكس اعتقادات خودم بود. وووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي باورتون مي شه حتي يادم نبود امام جواد امام چندمه با اينكه شب قبلش كلي حفظ كرده بودم. احزاب سياسي آمريكا، چرا آمريكا به عراق حمله كرد؟ اصلاح طلبان در ايران چه چيزي رو مي خوان اصلاح كنن؟ تس؟؟ و تسامح؟؟؟؟؟؟ (حتي نوشتنش هم بلد نيستم)
خلاصه مطلب من گزينش شدم و برگشتم راستي شنيدم از درو همسايه ها هم مياين تحقيق مي كنن.(هركس ندونه فكر مي كنه خواستگارن كه به حالت سنتي از دختر محلشون اومدن تحقيق) بايد برم …
برام دعا كنيد…


نيمه ی از آن به اميد نيمهء ديگر
و نيمهءديگر در حسرت نيمه ءگذشته
پس خوشا به حال من که بی خياله عالمم


TOMORROW IS MY BIRTHDAY
SO HAPPY TO ME

من بالاخره رفتم سركاره جديدم. الان تقريباً يك هفته اي مي شه. درسته كه فشارهايي مخصوص خودش او داره مثلاً يك تاره مو هم نبايد بيرون باشه، (NEVER MAKE UP) ، خيلي رسمي و سنگين … (ديروز سر ناهار ، احساس كردم خودم و نمي شناسم … Do u know why?) ولي اگه آينده نگري كنم خوبه!!!
در هر صورت كار كاره. منم عاشق كار كردن. (LOVE??? )
يك شنبه هفته ديگرو بگو بايد برم گزينش وووووووووووووووواااااااااااااي من بدبخت شدم مي گن بايد با بدترين نوع شكل رفت(خدا كنه تا اون موقع … پر شه، اگر نه مجبورم دروغ بگم كه… )
بي خيال
ارديبهشت آمد و گرديد دنيا بهشت. واقعاً ارديبهشت ماه زيباي خدا و بندگانشه… من كه خيلي اين ماه و دوست دارم البته يه دليله ديگه هم داره!؟ Again do u know why? دليلش برمي گرده به 5شنبه






عصر بخير
روز بارونی...
خيلي دلم گرفته، نه كه دوست داشته باشم گريه كنم... ولي گرفته! من از اين شركت مي خوام برم، بعد از يك سال و ... . خبلي سخته واسم جدا شدن از دوستام (هستي،فروه،شيرين،...) ، تازه اونا هيچ كدوم نمي دونن كه من از هفته ديگه نمي خوام بيام (خدا كنه وبلاگم و نخونن) ولي هيچ كاري نمي شه بكنم چون موقعيت بهتري كه واسم به وجود اومده نبايد از دستش بدم(حيفه) خلاصه مطلب دلم از رفتن گرفته!!!
به كجا چنين شتابان گون از نسيم پرسيد
دلم من گرفته زين جا هوس سفر نداري، زغبار اين بيابان
امروز آسمون هم داره سيل مي باره. بارون تو فصل بهار زير يك چتر، گنجشك ها هم بخونن، ... واقعاً هوا، عاشقونست
آسمان ابريست
ابر هم زيباست
ابر گرماي محبت را در درون خويش جادادست
ابر خوبست
شرشر باران ميان كوچه هاي سرد هم خوبست
ميان آسمان تيره وابري، همان لطفي ست،
كندر آفتاب روزهاي گرم تابستان نهان گشتست
ميان نم نم باران شب، با قرص مهتابش تفاوت نيست
اگر غم هست، مي ميرد، نمي ماند
بهار
نوشتن كار خوبي، البته اگه آدم وقت داشته باشه
اصلاً تو دنيا همه كارا خوبن
چقدر بارون مياد!!!
بارون مياد تو كوچه ميريزه پشت شيشه
به نظر من بارون خيلي زيباست. هواي باروني تو بهار، آدما رو عاشق مي كنه
عشق؟؟؟؟ باز يك كلمه ديگه كه من معني شو نمي دونم.
هيچ توجه كردين جقدر تو مغز من ؟ وجود داره !!! نمي دونم چه كسي مي خواد اينا رو بالاخره جواب بده!!! اگه كم سن تر بودم مي شد گفت كه حس كنجكاوي من رو، مامانم و بابام جواب مي دن ولي نه آلان كه 21 ســـــــــــــــــــــــا لمه! در ضمن اين ؟ كنجكاوي نيست
بگذريم،،،
واقعاً بارون بهاري زيباست، به نظر من بارون از برف قشنگ تره. (درست برعكس يكي از دوستام كه تو وبلاگش نوشته بود)
يك گل بهار نيست، صد گل بهار نيست، حتي هزارباغ پر از گل بهار نيست
ليك، روزي كه آدمي، خورشيد دوستي را، در قلب خويش يافت؛
و آنجا كه مهرباني لبخند مي زند، در يك جوانه نيز شكوه بهار هست.

اميدوارم سالي خوب براي همه باشه
شنبه، يكشنبه، دوشنبه،...
بهمن، اسفند، فروردين،...
واقعاً چقدر عمر آدما زود مي گذره
24 روز از سال جديد هم گذشت
يه چشم به هم زدن
به اميد آينده...
آينده ؟؟؟ اميد؟؟؟
” اميدواري هايي كه در زندگي روزمره گم مي شود“
از قديم گفتن: آدم به اميد زنده است.
پس بي اميد نباشيم كه نميريم
به قول يك جامعه شناس” نه فقط انسان بلكه حيات يك جامعه هم بدون اميد به راحتي در معرض زوال و نيستي پقرار مي گيرد“
يعني جامعه هم بايد اميد داشته باشه!!!
جامعه رو ما مي سازيم، پس اميد جامعه رو هم ما بايد بسازيم، باور كنيد:
حتي اگر اعتقادي به آينده هم نداريد، يعني حتي اگر فردايي وجود نداشته باشد و لي اميدي هست براي
”” زندگي““
اميد به هر چيزي... حتي اگر در زندگي هايي امروزي گم شده باشه
كمي جيغ بزنيد... داد بزنيد... شلوغي كنيد... بخنديد... هيچ چيز تو دنيا به اندازه اين كارا قشنگ نيست. حتي آينده رو هم به آدم مي ده چه برسه به اميد.
شلوغ كردن كه به سن نيست.
تنها چيزي كه به آدم روحيه ميده!!!
هي هي هي ...




سال نو مبارک!
HAPPY NEW YEAR
HAPPY SHEEP`S YEAR
1382
همين ديگه !!!
مي بينم كه سال جديد شده، بهار اومده و همه چيز نو شده و رنگ تازگي به خودشون گرفتن.
نوبهار است بر آن كوش كه خوشدل باشي كه دمي گل بدمد باز تو در گل باشي
حالا با اين همه تازگي آيا آدما هم سعي مي كنن تغيير رنگ بدن؟؟؟؟!!!! تغيير رنگ!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟تغيير رنگ What`s the meaning of
چي مي شد همه مردما مهربون و راستگو بودن. همچين چيزي غير ممكن!!!؟؟؟
مي دوني چيه من فكر روح انسان كه خسته شده از اين همه سال زندگي (EEE اينم كه شد همون مسئله تناسخ معروف، من كه ادعا مي كردم مخالف سرسخت اين ايدئولوژيم!! حالا اين چيه كه ميگم؟؟؟؟؟) پس بايد مشكل جاي ديگه اي باشه
مشكل، تو كجائي؟ اين روزا بيشتر آدما متحير از پيدا نكردن تو ان!!!! ديدي همه گيجن از زندگيشون؟؟؟ اگه تو پيدا بشي من
فكر مي كنم ديگه كسي به كسي دروغ نگه!! با هم نجنگن!! …… !!!
PLEASE NO WAR
DON`T ATTACK TO IRAQ
PLEASE!!!!!!!!!!!!!!
PEACE IS THE BEST FOR ALL PEOPLE
خدايا خيلي دوست دارم (همين و بس) كمك كن همه رو
عيد 1382شما مبارك

سلايــــم...!
هي هي هي هي شلوغي چه كيف داره شلوغي! اصلن هيچ چيز تو دنيا به اندازه شلوغ كردن كيف نداره!!!!! هيچ چيزتو دنيا اينقدر لذتبخش نيست!!!! هيچ چيز
چهارشنبه سوري رو بگو ترقه بازي، آتيش بازي، ... واي همش شلوغ بازيه؟؟؟ جيغ زدن….. واي
فردا صبحش ديگه آدم گلويي براي حرف زدن نداره LIKE me TOday
من هيچ قدرت شنوائي ديگه ندارم فكر مي كنم واسه كسي هم نذاشته باشم!!؟؟
خيلي خوبه، خيلي خيلي خوبه، البته نه مردم آزاري. فقط شلوغي خوبه
ميدوني چيه آدم وقتي شلوغ باشه ( همش بخنده، جيغ بزنه، بپره پائين و بالا، تو مايه هايه از ديوار راست بره بالا، به قول هستي رو بلندي بشينه و مرغ بشه،... ) دستكم غم هايي كه تو اين دنيا داره رو واسه چند لحظه (حداقل) فراموش مي كنه. درسته كه دنيايه ما شده دروغ، همه دروغ مي گن (LYING)
I never see that anybody say honest
ديروز يه آقاي بهم گفت شما چقدر شيطوني!!!! اونم دروغ مي گفت.
آيا درسته مي گن ”هرچيزي جاي خودش“؟ I don`t know
ولي آيا نسل ما جائي براي ابراز جواني اش داره؟ again I don`t know
خدايا خيلي دوست دارم (همين و بس)
سلا ميييييييی
I like to speak English but I can`t, do you know why?
So good job
بابا بي خيال انگليسي هم شد زبان
ههههههههههههههيي فروه اومد چقددددر خوشحالم هههههههههههيي خيلي دلم براش تنگ شده بود 4 ماه بود نديده بودمش، چقدر از خوشحالي جيغ كشيدم (ربط نام وبلاگ و كاري كه كردم و…!!!!!) يكي از همكارام فكر كردش زبونم لال زلزله اومده ولي ني ني شو كه با خودش نيوورده
مــــــــــن امروز حوصله دانشگاه رفتن رو ندارم ولي بايد برم، گلي كه خودم كاشتن ااااه چي كار كنم (ماجراش به همون ناراحتي ديروزمه ) 5 ساعت مرخصي گرفتم نمي خوام برم، تازه يه چيزه جالبتر من كارت دانشجوييم رو هم گم كردم
( نور علي نور) اصلن من ما اين دانشگاه تازگي ها ميونه ندارم، تقصير من چيه!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
I`m business management
فقط business رو
راستي امروز قرار بود آمريكا حمله كنه به عراق؟ چي شد؟ البته هنوز وقت داره چون روز تموم نشده كه!!!!!! ولي از شوخي گذشته خدا نكنه جنگ بشه، جبران خرابي جنگ يك عمره !!!!!!!!!!(درست مثل خودمون چون به اندازه عمر نسل ما جبرانش طول مي كشه)
خوب من رفتم دانشگاه و اومدم يعني بعد از دانشگاه رفتم يه جا روضه امام حسين (ع) حالا اومدم خونمون خدارو شكر كارم هم تو دانشگام درست شد
خــــــــــــــــــــــــدايـــــــــــــــــــــا هزار مرتبه شكر چقدر خوشحالم
راستي مثل اينكه از آمريكا هم خبري نشد
eeeeeeeeeeeeeeeeeee فردا قرار حمله كنه؟ ووووووووواي من يكي كه اصلن حوصله آمريكا رو ندارم (مهمون ناخونده) من كه دعوتش نكردم
خوب امروز هم تقريباً تموم شد. خوب من امروز چي كارها (ها؟؟؟؟) كردم:
1- اين و تايپ كردم
2- كاراي خودم و كردم ( منظور از كاراي خودم، كاراي داخل شركت است)
3- دانشگاه رفتم
4- روضه امام حسين (ع) رفتم
5- …
6- …
7- …
OK بد نيست 2 كار اضافه تر از ديروز
GGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGGOOd Bye
See you NEXT time
نظرات ()
