حقيقت!
يک داستان طنز:
اين خيلی بده که احساس کنم يک نويسنده ام!
بماند...
سرگردان، لغات را ازتو ی اين جيب به آن جيب انداختم.
هزاربار با خود گفتم، مخاطب احمق تراز آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
فيلتر سيگارم را جويدم و نگاهی به انگشتان كثيف دست خود انداختم:آه! با شوق شسته شده اند...
چه زيباست تمنای پيراهن چركم در آب! و لباسهايم كه رنگ اتو نديده اندو ادكلنی كه تا كنون مصرف نكرده ام....
و مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
صدبار كلنجار رفتن، مثل نشستن روی شعله ی اجاق گاز است.
و يا مثل اينكه تورا سر و ته كرده اند و استفراغ می كني،
ولی بالا نمی آوري!
در كاغذ سفيد هزاربار ديگر نوشتم: مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
حالا راستش را بگو! چرا پس از آنكه عنوان مضخك را بالای اين نوشته خواندي، واقعاً فكر كردی اين، يك داستان طنز است؟
لااقل حالا حق دارم كه يكبار بگويم،
مخاطب احمق تر از آن است كه...
مطمئن باشييد كه متن بالا واقعيتی است از عزيزم كه من در اين وبلاگ ظاهری خود آنرا به حالت برگزيده نوشتم
من يه چيز رو چند شب پيش فهميدم.....
اينكه من فقط يك لاك پشتم... يك لاك پشت كه بار غرور خودش رو، بر دوش خود حمل می كنه... لاك پشت خودخواهی كه از ترس رهگذرهای اطراف، خودش رو تو لاكه پر از غرور و خودخواهی خود قرار داده و حاضره كه با تمام سنگينی باز هم اون لاكه پر از من بودن رو در دوش خود تحمل كنه...
دوباره همون مطلب هميشگی كه مدت هاست از نادانی از آن، رنج می برم و هر از گاهي مثل پشه در گوشم مياد و با وزوز خود، من رو به نحوه دوستاشتنی خودش آزار می ده.
اونم همين منه لعنتيه... منه لعنتي، كه هيچ چيز در مقابلش مهم نيست جزء همان يك كلمه ... من ...!!!!!!؟
زنده بودن برايه من... آفرينش برايه من... بودن برايه من... هستی برايه من... و حتی عشق برايه من؟؟؟؟؟؟!
و باز هم من در پی اين سؤال هستم ” اين من چيست...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ “
خدايه خوبه خودم... كاش بتونم حقيقت رو كشف كنم...
