هيجــــــــــــــــــــــــــان
ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي امشب چقدر من كلافه ام
راســـــــــــــــــــــتي هفته پيش من يك روز پر هيجان داشتـــــــــــــــــــــــــــــم
hehehehe چقدر هرس خوردم بعد هرس خوردن هم حســـــــــــــابي جيغ كشيدم…….. بعدشم خنديدم......
اون روز،،،،، وقتي ديدم كلاسم تشكيل نمي شه بنده به همراه دوستم تصميم گرفتيم بريم سينما (چقدر عمله بازي ولي به نظر خودم اصلاً هم عمله نبود پس نظر خودم مهمه) اونم فيلم نفس عميق……. خودم قبلاً با امين اين فيلم رو رفته بودم ولي دوست داشتم دوستم هم اين فيلم رو ببينه چون تمامه حسه خودم رو تو اون فيلم ديده بودم ……… البته نه تنها خودم بلكه تمام هم سن و سالايه خودم رو…… و خيلي دوست داشتم نظر اون رو هم بدونم چون يه نمه به نظراتش اعتقاد دارم… خلاصه ما اين فيلم رو با تمام لذت ديديم و خواستيم دوباره برگرديم دانشگاه ، چون من 5 تا 7 يك كلاس داشتم… ولي هنوز يه يك ساعتي وقت داشتيم…... به پيشنهاد من رفتيم پارك لاله (عمله بازي دوم)...... چون راستش رو بخواين من پارك لاله تا حالا نرفتم اونم به خاطر يك خاطره بديه كه مامان و بابايه بهتر از گل بنده در دو سالگي اينجانب از اونجا دارن...(يادم بندازين باستون تعريف كنم)
تا بنده ماشين رو پارك كردم و يه 10…20 تا بهش قفل وزنجيرو دزد گير و از اين جور حرفا زدم………… ديدم كه ring , ring تلفن داره مي زنگد ( دوباره heheheheheheh مي زنگد… چي گفتم) بر حسب تكنولوژي نوين روز ديدم كه بابايه گله بنده است………… اينم بدونين كه در اون ساعت من بايد سره كلاس تو دانشگاه بوده باشم (عجب دختره دودره اي،،،، ايـــــــــــــــــي عليرقم ميل باطنيم ايندفعه از خودم بدم اومد) …… بي خيال……. من خيلي آروم گفتم كه باباجون من تو كلاسم شما كاري دارين؟؟!!! يك دفعه نمي دونم چرا بابا هيجاني شد و گفت: ” نازنــــــــــــــــــــــين تو كجائي؟؟ “ hihihihiiiihihiih حالا خودتون رو جايه من بزارين ببينين من چه حسي داشتم........... از رويه ناچاري به دروغ گفتم ” دانشگاه
“
شرمنده از نوعه بنفشش
فقط شنيدم كه بپر بيا خونه كه ما پشت در مونديم و بويه سوختني از خونه مياد………… hihihihihi يادم نيست چندتا پا داشتيم كه جفتمون دويديم به سمت ماشين……… حالا هيجان مطلب ازاينجا شروع شد كه چون بنده يه نمه زياد به گاز دادن علاقه دارم (همون عشق سرعت) ماشين خفه كرده بود و استارت نمي خورد vaaaaaaaaaiiiiiiiii من اول فكر كردم شايد باطري خالي كرده …… يك ماشين رو نگه داشتيم و باطري به باطري كرديم ولي هيچ فرقي نكرد، بالاخره بعد از چيزي حدود نيم ساعت به پيشنهاد بنده اونا ماشين رو حل دادن و منم زدم دنده دو و بالاخره ماشين روشن شد………… جالبش اينجا بود كه هردفعه كه مامان اينا زنگ مي زدن و جويايه مكان من مي شدن مي گفتم ” تو نيايشم“ راستش رو بخواين نمي تونستم بگم ماشين خرابه، اگه مي گفتم پا مي شدن ميومدن vaiiiiiiiiiiiiiiii آخه سعادت آباد كجا!!!! كشاورز كجا!!!!؟ فقط يادمه وقتي راه افتادم نمي دونستم چه جوري بايد گاز بدم…… و چون جو هيجاني داشتم نوار رو بلند كرده بودم و جيغ مي زدم…… بيچاره گوشايه دوستم
…… ولي از اونجائي كه من خيلي … ام دقيقاً داشتم از همت وارد مدرس مي شدم كه ديدم دوباره بابابه گلم زنگ زدن كه ديگه نمي خواد بياي……… hehehehehe (با دهن كجي)
…… امين اومدش…… برو سره كلاست
……… همين ديگه اينم داستانه يك روزه پر هيجان من همراه با دوست عـــــــــزيزم…… البته اين رو هم بگم من بعدش همه چيز رو به مامان و بابايه گلم گفتم……............ چون مامان بهم ياد داده دروغگو دشمن خداست.
