من سر کارم
تا حالا شش تا متن نوشتم، از هرچی که بگين... از روزگار، از درون ذهنم، از تصادف ديروز 3 تا از دوستام كه دم كلاس به ماشين هم زدن و جو هيجاني كه من گرفته بودم، از اينكه مامان ازم واقعاًخواهش كرد كه باور كنم ديگه بزرگ شدم... ولي هيچ كدوم باب ميلم نبود
مخم قفل كرده و مغزم در فضاي بي گرانشي قرار داره، زمونه مثل آرامش قبل از طوفان شده، شايد خودم فعلاً احتياج به طوفان ندارم... آرامش كنار ساحل ommmmmmmmmm چه حالي داره...
اااااااااه چقدر اينا غر مي زنن، اصلاً ميان سر كار باسه غر زدن. حقوق غر زدنشون رو هم مي گيرن، تازش انگار توپ ان هي بهم همديگر رو پاس مي دن
راستي كولرمون همين الان سوخت.hehehehehehehe عجب بوئي تو سالن پيچيده 
آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون آتيش بازي، هيجان، شلوغي...
چقدر اين بشر شره، خوشم مياد ازش
من هنـــــــــــــــــوزم تو بي سوژه اي گيرم، به امين گفتم باسم پيدا كنه
