نمی تونم داد بزنم.نمی تونم فرياد بکشم. حتی نمی تونم جيغ بزنم...
فکر می کنم اگه بخوام هر يکی از اين کارا رو انجام بدم، تموم جونم و بايد باسش بزارم.
ولي تو وجودم گير کرده و تموم وجودم رو گرفته. تو بد كلافي گيج موندم. همرو داره نابود مي كنه!!!!!!!!!!!

كاشگي هوشياري نصيبم نمي شد
باعث رنج و فريبم نمي شد
آخه هوشياري غم بزرگي
بعضي ها قيد همه چيزو زدن
بعضي ها اسير اقبال بدن
اون بالا نشستي گوش كن اي خدا
چه عذابي به دنيا اومدن


من كه هوشياري ندارم، فقط گه گاه دارم دنيا رو اضافه مي بينم. بعضي رنگ ها رو هم درك مي كنم.
خدايا فقط به تو فكر مي كنم، حرف هم باهات مي زنم

من مي خندم چون از قيافه متعجب مردم خجالت مي كشم
من شادم چون اجباري دروني خود مي دونم
ولي خوشبخته خوشبختم
امروزم كه حسابي با بارونت به من انرژي دادي

خداي من دوست دارم

يكي از دوستايه گرامي من كه از نظر گردش فكري احساس مي كنم خيلي بهشون نزديكم، چند روز پيش يه سؤالي مطرح كردن كه من بر حسب احساساتم جواب دادم، ولي وقتي جواب خودشون رو شنيدم ديدم كمي با عقل پيش رفتن بهتر از احساساته. حالا دوست دارم كه شما دوستان عزيز هم جواب شخصيتون رو بدين...

” فكر كنيد شما تو يك بيابون خشك و بي آب و علف هستيد، نمي دونيد تا آبادي و ... چقدر راه است، (شايد اصلاً راهي نباشد) شما با عزيزترين كسي هستيد كه تو زندگيتونه، البته اون زخمي هست و شما فقط يك قمقمه آب دارين و هردو دارين از تشنگي سوزناك زجر مي كشيد، در چنين حالتي با اون يك قمقمه آب چي كار مي كنيد؟“

  
نویسنده : نـازنيــــن ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢


ReMinisce

چقدر ۵شنبه به من خوش گذشت. با ياسمن (دوستمه ولي باسه من خواهره)‌رفتم دانشگاهشون، عجب دانشگاهي دارن. از هر جهت كه فكرشو بكني لنگه دانشگاه خودم بود، آخه دانشگاه من تعريفش نباشه، اكثر دانشجوها- آخ جون پسر، آخ جون دختر- اند. (اميدوارم منظورم رو متوجه شده باشيد)

ولي درهر صورت مادوتا كه باهم باشيم، در جائي كه هستيم آرامش نيست. نمي دونم چرا مامانم هروقت ما دوتا جائي باهم مي ريم دلش باسه اونجا شور مي زنه نه باسه ما!!!!!!! جمعاً ما بچه Quite اي هستيم


يادش بخير ۴ ساله پيش وقتي سوم دبيرستان بوديم تو كلاس يك گروه ۵ نفره تشكيل داده بوديم (RANZA girls) کارت داشتيم، امضاء داشتيم،...
چقدر خوش بوديم، چه كارائي كه نكرديم، يـــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير
چقدر بچه ها از دست ما عذاب كشيدن. يك روز يكي از همكلاسي هاي قديمي رو ديدم تا تونست جلويه ۸۰۰ ميليون آدم از كارائي كه ما سرش آوورديم گفت، باور كنيد همه آدما بالا سرشون علامت تعجب ايجاد شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

همين سميرا كه آلان كلي باهاش رفيقم مي گه اون سالها ما فكر نمي كرديم واقعيت شما چيزه ديگه اي باشه (آخه يادمه هيچ كس رو هم تحويل نمي گرفتيم فقط كاره خودمون رو مي كرديم)

يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير هفته اي دست كم دو، سه بار اسممون پشت بلندگو دفتر خونده مي شد، ...........، ...........، ..........، ... دفتر ولي با تموم اينا شاگرد اولايه كلاس بوديم به خاطر همين هيچ كس چيزي به ما نمي گفت. آخه خدائيش خلاف مي كرديم ولي اهله خلاف سنگين نبوديم(كلاً خلاف باسه سن ما احتياجه نه خلاف سنگين)

يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير يك روز ما تو حياط مدرسه بوديم ديديم كه يكي رو دسته ما بلند شده يك سيگارت تو طبقه دوم زده. چند دقيقه كه گذشت من رو دفتر خواستن. خلاصه خيلي شيك گفتن نازنين جان تو اين سيگارت رو زدي، حالا هرچي من قسم و آيه و ... كه باباجان شما كه من رو تو حياط ديدين ولي.......... كه آخرش كار به جــــــــــــــــــــــــــــــــيغ زدن من كشيد كه شمااهل اسلام عزيز خجالت نمي كشيد به اين راحتي تهمت مي زنيد من از مدرستون مي رم باسه من كه فرقي نداره خودتون توش مي مونين () خلاصه جايه شاكي عوض شد.......................

يك چيزه جالبتر كه ۵شنبه كلي با ياسي ياد كرديم. يـــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير يك روز سر ظهر۵تائي داشتيم از امتحان نهائي برميگشتيم كه تويه راه چند تا عمله بدشانس رو زمين تو پياده رو خوابيده بودن، ياسمن رفت بالا سرشون چنان جيغي كشيد كه اون بيچاره ها وحشتزده فقط از ترس نشستن و به اين ور و اونورشون نگاه مي كردن. آلان كه يادم مي ياد عذاب وجدان ميگيرم

چقدر زنگ خونه ها رو مي زديم و فرار مي كرديم

خلاصه مطلب كه خيلي اون موقع ها بي خيال بوديم. شـــــــــــــــــــــــادشـــــــــــــــــــــــاد

آلان كه ۴ سال گذشته و هركدوم از ما يك دانشگاهيم. فقط عسل و ياسي باهمن. تقريباً از اون كارا هم خبري نيست، البته تقريباً

يــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخير

  
نویسنده : نـازنيــــن ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢