برترين درک
چه غريبه است
من در كثافت خودم غرق مي شوم.
مي نشينم در گوشه اي از كثيف ترين خيابان شلوغ ترين شهر دنيا و
آن قدر درخودم حل میشوم كه از حال مي روم و بعد،
دلم مي خواهد پوستم را با چاقوي نازكي بدرم و
مي داني كه نمي توانم!
يا گاهي مرداب معده ام را مي بندم به گنداب غذا و به آن حد مي نوشم و میخورم كه
رگهايم بوي مرگ مي گيرند. و مي نشينم در اطاقم و ساز مي زنم و ساعت ها مي خندم...
به ريش اجداد خودم و خدايان شان و تاريخ مضحكي كه بر من رقم زده مي شود و
سقف اطاق، چه قدر با ديدگانم آشناست!
و بعد، دوستي در خانه ام به من نزديك مي شود و دست راستم در ترديد برخاستن و
فشردن دست راست او، دق مي كند. سكته مي كند و مي ميرد و
چشم هائي كه در هم خيره مي شوند و نگاتيوهائي كه در مغزم .....
اي كاش مي توانستم تصاوير مقابل مردمكان نادان ام را خودم بسازم!
و اما اكنون در تختخوابم منتظر دوستي هستم كه ساعتي پيش زنگ زد و
گفت كه به كشتن من مي آيد!
و آن قدر در اين بستر لعنتي بالا آورده ام كه همه جا مملو از دانه هاي ريز
هضم نشده ي طعام تاريخ يكي-دو روز اخير من شده است و مي بينم كه
چرخه حيات، كه آن همه بهش پز مي دهيد، اينجا ناقص است و
من، حسابي لنگ مي زنم!
< ------------------------------------------------->
محدوديت موجوديت انسان در حالت ماده، انسان را وادار به تضادی در فكر و انديشه جسمی و لمسی اش می كند كه در حقيقتش شك كند!
نداند كه چرا باور كند و يا برای كدامين راه تلاش نمايد...
انسانی مثل من كه فقط نوع ظاهری آفرينش خود را می بيند،
چگونه می تواند تاريخ آفرينش را درك نمايند...
و يا حقايق وجودش را در ذهنش تداعی بخشد!!!
من حتی قدرت پاسخگوئی به سؤالاتی را كه نمی دانم چه هستند در ذهنم،در اين اطراف پيدا نكرده ام!!؟؟
انسان... آفرينش... عشق... خدا... شيطان... هدف... راه...
تلاش... دنيا... كهكشان... زنده بودن مردن... توهم... جبر و اختيار... قيامت... بهشت و جهنم... راست و دروغ ................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامين علامت های سؤالی هستند در درونم........كه در مجموع به يك من نادان ختم می شود...
البته من بازی با كلمات را بسيار باور كرده ام......
تمامی اين علامت های گيج كننده، كلمات ساخته شده خود بشر است....
اما حقيقتی هم وجود دارد...كدام حقيقت به سوی كدام راه؟؟؟؟؟؟
راه برتر
راهی كه تمامی ما در آنيم
ولی باور نداريم... چون درك باورش كمی مشكل است.
