نور خاموش !
نگاه
بعضی نگاه هامی دوانندت!
درهر ايستگاهی که مقصدت نيست٬ درنگ می کنی: درنگ ! درنگ!
تو منتظرنگاه های منتظر نيستی و عشق های منفور چند ثانيه ای:
به طول مدت نگاه ها!
بعضی تن ها تنه ات می زنند و تو بر تن خود هاله ای از تنت می تنی :
تن...تن...تن...می تنی تا بمانی...بپوسی و نمی دانی که :
بعضی نگاه ها می برندت!
می برندت تا خيال کثيف بستر بی پايان چشم ها !
توپاک تر و معصوم تر از آنی که حتی بدانی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کنترل
کنترل درونی تنها مانع خروج از انسان بودن است. انسانی که می تواند آنقدر خود را ذليل سازد که از حيوان بی کلام درکارهايی که اراده کارساز است٬ بی اراده گی را پيشی گيرد.
حتی نداند صدای زوزه کفال می تواند در آن هنگام از صدای انسانی خود فراتر باشد و عريان بودن حيوان برتر از خود. وای بر اين پستی و فروروی...
در درجه بندی برای انسان خوب و بدی وجود ندارد زيرا همه يک انسان آفريده شده ايم٬ ولی تفاوت در آن زمان است که عقل در درون خود٬ جريان خون را می گيرد و آن هنگام انسان تبديل به چيزی حتی به غير از حيوان می گردد.
من که هنوز نمی توانم در ماديات موجود واقعيات را دريابم!؟
و در اين زمان به هيچ چيز جزء خيره شدن به نقطه ای که مرا وادار به تفکر«يک» می کنم٬برايم آرامش بخش نيست... و اين حداقل از نگاه خرد کننده اطرافيان در پشت آئينه بهتر است.
