من محتاج به دوستاشتن تو ام
يك سلام
تنها يك سلامت براي كشاندنم به جنون كافي ست
مرا ببخش كه آنچنان كه خواستي نبودم
مرا ببخش كه در دستانم صداقت عطر ياس موج نمي زد
مرا ببخش كه در صدايم زمزمه ي دلنشين باران نبود
مرا ببخش كه بر لبهايم غنچه لبخند پژمرده بود
مرا ببخش ، مرا ببخش ، مرا ببخش
مرا به نواي دلنشينت كه هنوز هم در گوشم طنين انداز است ببخش
مرا به صفاي نگاه گرمت ببخش
... من از ختم شدن به مرداب مي ترسم
لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرويم را نريزی دل!
ای نخورده مست لحظه ديدار نزديک است
عاشقانه ترين ترانه های دنيا تقديم به تو که زيباترين دليل وجود منی
female
من ميتونم يك رهبر انقلابي بزرگ باشم...چون قدرتش و در خودم مي بينم، چون يك دخترم، ولي اون رهبر كه بزرگترين افتخارش ويرانگريه... و ويران كردن آسونترين راه در يك انقلابه.... فقط شمشير گرفتن و به جلو رفتن.... گرچه هم كه به طعم شيرين پيروزي دست پيدا كنم، ولي وقتي پشت سرم و نگاه مي كنم جسدهاي بي گناهان كه حقي برايشان است و ويراني ساختمان ها رو مي بينم
بايد تلاش كرد.....صبر، بزرگترين درس زندگي... با تمام قدرت، قدرتمند در راه آبادي بود...
ولي با ويرانه ها چي كار كنم....؟
درست مي شه
مي سازمشون
دنيا با تمام تاريكي پراز روزنه هاي نوراني خيره كننده است.....
همه نورها رو هم پيدا مي كنم
به نام خدا
ای با من و پنهان چو دل
از دل سلامت می کنم
تو کعبه ای هرجا روم
قصد مقامت می کنم
هرجا هستی که هستی حاضری
از دور بر ما ناظری
شب خانه روشن می شود
چون یاد نامت می کنم
گه همچون باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی بر من چرا آستین بر دل می زنی
گه حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
بالاخره شروع شد......
نزديک ۱۰ ماه تلاش کرديم که بالاخره از يکجايی شروعش کنيم، مگه نه!؟
ولی هيچ وقت فکر نمی کردم اين شروع از نامردی صميميترين دوستم اونم به اين نوع باشه....
خيلی دردناك بود!!!
فروختن دوست خيلي نامرديه، اونم باسه اون نامرد كه من باسش واقعاً رفاقت كردم.... اين همه مرام تو دوستيمون باسش گذاشتن، مامان هميشه مي گفت، اون ارزش اينهمه مهر تو رو نداره، اون يك دختر !!! بيشتر نيست.....
واي........................
حالا كه تصميم ما آغازشده، بايد تا سرانجامش با هم باشيم، پس جون نازنين خرابش نكن
به خاطر سوسولبازي يك غريبه اين همه تلاش رو خرابش نكن
ايمان دارم كه تو فقط باسه منه كه حتي ...
من كه مي گفتم حتي دنيا به با هم بودنمون من و تو حسوديش مي شه...
پس بزاريم تو اين حسودي همشون دق كنن...
جون نازنين بزار صبر كنيم، درست مي شه..... اين همون امتحان خدايه خودمونه.....
دربرابر همه چيزش مي ايستيم، همه اين بيچاره ،
مثل هميشه مي گم... تروخدا دوستت دارم
؟۰۰۰
در نزديكی ام سراغم را از دوردست ها می گيرند
ايكاش كسی راه دريا را نشانم می داد
----------------------------------------
منی كه هميشه به دنبال هيجان بودم، الان فقط به آرامش فكر می كنم....
من احتياج به آرامش واقعی دارم......
چه بر سر اجتماع انسان هست!!!؟

افتخار
پريشب بنده به يک افتخار بزرگ در زندگيم دست پيدا کردم...
ساعت ۹ شب بود که داشتم از گيشا وارداتوبان شيخ فضل اله می شدم كه برم خونه... از اونجايی كه من تو رعايت كردن قوانين راهنمائی و رانندگی فقط راهنما زدن رو بلدم وزيادبه لاين سرعت علاقه دارم (به قول 
من تازه از اونم كه فكر كنيد خوش شانس تر بودم... وقتی بهم گفت بكش كنار گفتم بدبخت شدم... ماشين خوابيد
... اگر هم می خوابيد، ووووووااااااايـــــــــــی.... خوشانسترشدنم هم بابت اين بود كه بنده اصولاً عادت ندارم گواهی نامه ام رو همراه داشته باشم..... نه گواهی نامه داشتم نه كارت ماشين
وااااااااای...... اين خودش يک هنر بزرگه، لايی كشيدن، همراه نداشتن گواهی نامه و ...
فقط يادمه از بس تروخدا جناب سرهنگ گفته بودم، دهنم ديگه خشك شده بود
می گفت دروغ می گی... گواهی نامه نداري...... هرچی قسم و آيه می خوردم فايده نداشت... حتي از ريخت لباس پوشيدنم هم ايراد گرفت
بهش می گفتم بيا دم خونه بهتون بدم (ولی دعا دعا می كردم نياد)، اگه ميومد ........
بيشتر بدبخت می شدم
خلاصه اينكه از ساعت 9 تا 9:30 با خواهش و تمنا و التماس ، ديگه سرهنگه راضی شد با ۱۵هزار تومان جريمه ولم كنه.....
اين ۱۵هزار تومان هم همون مايه افتخار من تو زندگی در رانندگی ه ... تلاش بسيار كردم برايه رسيدن به اين افتخار
به خدا
ولي با اين 15هزار تومان مي شد بريم تماشا حداقل يك ناهار بخوريم....
به خدا حرومشون باشه
خواب
دنيا ازت متنفر
در مقابل مهربانی و لبخند با تك تك اعضايت
بی احساسيت آزار دهندست
اگر عاشق زنده بودن نبودم، مرگ برايم آرزو بود...
”عشق پاكمان مقبول“
ساعت
سلام به همگي دوستايه گلم...
آخ جـــــــــــــــــــــــــــون ........هـــــــــــــــــــــــــــــــــــورا، آتنا جونم عيد مياد ايران ...... هــــــــــــــورا كلي دلم باسه عشقم تنگ شده خوب...... دختره ديوونه رفته مثلاً درس بخونه... فقط مي خواسته من رو تنها بزاره... به خدا راست مي گم... من خيلي تنها شدم از دوستايه نزديكم.... آتنا كه رفت... ياسي كه ديگه سراغي از من نمي گيره ... هستي،شيوا، شيرين، فروه، ميشانه، رؤيا... كلاس زبانم، كلاس سنتور ... ديگه هيچ كدوم رو مثل قديما ندارم
همش مقصر خودم ام... خودم همشون رو ترك كردم، ترك نكردم... ازشون دور شدم... هر چي اونا سراغ من ميان، اما من انگار نه انگار ..... نمي دونم چه مرضي گرفتم.... به خدا من عاشق همشونم... يك نمونش ياسمن..... به خدا نمي دونين چقدر دلم باسش لك زده.... بيش تر از 2 ماه كه باهاش حتي تلفني هم حرف نزدم...ياسي هم من و تنها گذاشت، خونمون هم كه زنگ مي زنه يا با امين حرف مي زنه يا با مامان.... هيچ كاري با من نداره .... مقصر هم خودم ام... اون طفلي چند بار بهم زنگ زد، ولي من حتي يك كوچولو كه حالش روهم بپرسم نكردم... خوب بابا به خدا حق داره دختره، هركي جايه اون بود هم ديگه با من كاري نداشت..... حداقل اونقدر معرفت داره كه حالم و هميشه از امين مي پرسه و بهم سلام مي رسونه... ولي به خدا خيلي دوسش دارم و دلم باسش يك ذره كوچولو شده..... باسه تموم اون روزايه خوبي كه با هم داشتيم دلم تنگ شده...... به خدا خيلي من با همه بودم..... از وقتي هم كه خونه رو عوض كرديم و اومديم اين سمت ديگه از سميرا هم دور شدم....
تروخدا يكي وساطت من و با خودم بكنه
واي روزگــــــــــــــــــــــــار... دلتنگي بد درديه ...
خوب حالا... من هم چه مثل اين پيرزن ها سفره دلتنگيم و باز كردم... مگه نه، ننه؟؟؟
من يك چيزه تازه از خودم فهميدم... من علاوه به كار شخصي ام در محل كارم، يك آبدارچيه نابغه هم هستم... يعني در مورد نابغه بودنش احتمال مي دم كه بشم..... ولي در مجموع خوب مي تونم آبدارچي هم بشم.... به جونه نازنين امروز در نقش آبدارچي هم بازي كردم
راستي وبلاگ من خيلي خوشگل شده ، مگه نه؟؟
ام باسم درست كرده.... فقط شما اين تضاد رو كه درش هست نمي دونم متوجهش شدين يا نه؟؟!! از ارتباط آهنگ لورنا با رقص حروف نازنين ... ، تا ارتباط مطالب من با اون ني ني كه مي ياد پائين... خدائيش هال مي كنين.... خودم كه مي بينمش كيف مي كنم... به جونه نازنين
برترين درک
چه غريبه است
من در كثافت خودم غرق مي شوم.
مي نشينم در گوشه اي از كثيف ترين خيابان شلوغ ترين شهر دنيا و
آن قدر درخودم حل میشوم كه از حال مي روم و بعد،
دلم مي خواهد پوستم را با چاقوي نازكي بدرم و
مي داني كه نمي توانم!
يا گاهي مرداب معده ام را مي بندم به گنداب غذا و به آن حد مي نوشم و میخورم كه
رگهايم بوي مرگ مي گيرند. و مي نشينم در اطاقم و ساز مي زنم و ساعت ها مي خندم...
به ريش اجداد خودم و خدايان شان و تاريخ مضحكي كه بر من رقم زده مي شود و
سقف اطاق، چه قدر با ديدگانم آشناست!
و بعد، دوستي در خانه ام به من نزديك مي شود و دست راستم در ترديد برخاستن و
فشردن دست راست او، دق مي كند. سكته مي كند و مي ميرد و
چشم هائي كه در هم خيره مي شوند و نگاتيوهائي كه در مغزم .....
اي كاش مي توانستم تصاوير مقابل مردمكان نادان ام را خودم بسازم!
و اما اكنون در تختخوابم منتظر دوستي هستم كه ساعتي پيش زنگ زد و
گفت كه به كشتن من مي آيد!
و آن قدر در اين بستر لعنتي بالا آورده ام كه همه جا مملو از دانه هاي ريز
هضم نشده ي طعام تاريخ يكي-دو روز اخير من شده است و مي بينم كه
چرخه حيات، كه آن همه بهش پز مي دهيد، اينجا ناقص است و
من، حسابي لنگ مي زنم!
< ------------------------------------------------->
محدوديت موجوديت انسان در حالت ماده، انسان را وادار به تضادی در فكر و انديشه جسمی و لمسی اش می كند كه در حقيقتش شك كند!
نداند كه چرا باور كند و يا برای كدامين راه تلاش نمايد...
انسانی مثل من كه فقط نوع ظاهری آفرينش خود را می بيند،
چگونه می تواند تاريخ آفرينش را درك نمايند...
و يا حقايق وجودش را در ذهنش تداعی بخشد!!!
من حتی قدرت پاسخگوئی به سؤالاتی را كه نمی دانم چه هستند در ذهنم،در اين اطراف پيدا نكرده ام!!؟؟
انسان... آفرينش... عشق... خدا... شيطان... هدف... راه...
تلاش... دنيا... كهكشان... زنده بودن مردن... توهم... جبر و اختيار... قيامت... بهشت و جهنم... راست و دروغ ................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامين علامت های سؤالی هستند در درونم........كه در مجموع به يك من نادان ختم می شود...
البته من بازی با كلمات را بسيار باور كرده ام......
تمامی اين علامت های گيج كننده، كلمات ساخته شده خود بشر است....
اما حقيقتی هم وجود دارد...كدام حقيقت به سوی كدام راه؟؟؟؟؟؟
راه برتر
راهی كه تمامی ما در آنيم
ولی باور نداريم... چون درك باورش كمی مشكل است.
نور خاموش !
نگاه
بعضی نگاه هامی دوانندت!
درهر ايستگاهی که مقصدت نيست٬ درنگ می کنی: درنگ ! درنگ!
تو منتظرنگاه های منتظر نيستی و عشق های منفور چند ثانيه ای:
به طول مدت نگاه ها!
بعضی تن ها تنه ات می زنند و تو بر تن خود هاله ای از تنت می تنی :
تن...تن...تن...می تنی تا بمانی...بپوسی و نمی دانی که :
بعضی نگاه ها می برندت!
می برندت تا خيال کثيف بستر بی پايان چشم ها !
توپاک تر و معصوم تر از آنی که حتی بدانی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کنترل
کنترل درونی تنها مانع خروج از انسان بودن است. انسانی که می تواند آنقدر خود را ذليل سازد که از حيوان بی کلام درکارهايی که اراده کارساز است٬ بی اراده گی را پيشی گيرد.
حتی نداند صدای زوزه کفال می تواند در آن هنگام از صدای انسانی خود فراتر باشد و عريان بودن حيوان برتر از خود. وای بر اين پستی و فروروی...
در درجه بندی برای انسان خوب و بدی وجود ندارد زيرا همه يک انسان آفريده شده ايم٬ ولی تفاوت در آن زمان است که عقل در درون خود٬ جريان خون را می گيرد و آن هنگام انسان تبديل به چيزی حتی به غير از حيوان می گردد.
من که هنوز نمی توانم در ماديات موجود واقعيات را دريابم!؟
و در اين زمان به هيچ چيز جزء خيره شدن به نقطه ای که مرا وادار به تفکر«يک» می کنم٬برايم آرامش بخش نيست... و اين حداقل از نگاه خرد کننده اطرافيان در پشت آئينه بهتر است.
حقيقت!
يک داستان طنز:
اين خيلی بده که احساس کنم يک نويسنده ام!
بماند...
سرگردان، لغات را ازتو ی اين جيب به آن جيب انداختم.
هزاربار با خود گفتم، مخاطب احمق تراز آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
فيلتر سيگارم را جويدم و نگاهی به انگشتان كثيف دست خود انداختم:آه! با شوق شسته شده اند...
چه زيباست تمنای پيراهن چركم در آب! و لباسهايم كه رنگ اتو نديده اندو ادكلنی كه تا كنون مصرف نكرده ام....
و مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
صدبار كلنجار رفتن، مثل نشستن روی شعله ی اجاق گاز است.
و يا مثل اينكه تورا سر و ته كرده اند و استفراغ می كني،
ولی بالا نمی آوري!
در كاغذ سفيد هزاربار ديگر نوشتم: مخاطب احمق تر از آن است كه اين چيزها را بفهمد!...
حالا راستش را بگو! چرا پس از آنكه عنوان مضخك را بالای اين نوشته خواندي، واقعاً فكر كردی اين، يك داستان طنز است؟
لااقل حالا حق دارم كه يكبار بگويم،
مخاطب احمق تر از آن است كه...
مطمئن باشييد كه متن بالا واقعيتی است از عزيزم كه من در اين وبلاگ ظاهری خود آنرا به حالت برگزيده نوشتم
من يه چيز رو چند شب پيش فهميدم.....
اينكه من فقط يك لاك پشتم... يك لاك پشت كه بار غرور خودش رو، بر دوش خود حمل می كنه... لاك پشت خودخواهی كه از ترس رهگذرهای اطراف، خودش رو تو لاكه پر از غرور و خودخواهی خود قرار داده و حاضره كه با تمام سنگينی باز هم اون لاكه پر از من بودن رو در دوش خود تحمل كنه...
دوباره همون مطلب هميشگی كه مدت هاست از نادانی از آن، رنج می برم و هر از گاهي مثل پشه در گوشم مياد و با وزوز خود، من رو به نحوه دوستاشتنی خودش آزار می ده.
اونم همين منه لعنتيه... منه لعنتي، كه هيچ چيز در مقابلش مهم نيست جزء همان يك كلمه ... من ...!!!!!!؟
زنده بودن برايه من... آفرينش برايه من... بودن برايه من... هستی برايه من... و حتی عشق برايه من؟؟؟؟؟؟!
و باز هم من در پی اين سؤال هستم ” اين من چيست...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ “
خدايه خوبه خودم... كاش بتونم حقيقت رو كشف كنم...
جهان من...!
هيجــــــــــــــــــــــــــان
ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي امشب چقدر من كلافه ام
راســـــــــــــــــــــتي هفته پيش من يك روز پر هيجان داشتـــــــــــــــــــــــــــــم
hehehehe چقدر هرس خوردم بعد هرس خوردن هم حســـــــــــــابي جيغ كشيدم…….. بعدشم خنديدم......
اون روز،،،،، وقتي ديدم كلاسم تشكيل نمي شه بنده به همراه دوستم تصميم گرفتيم بريم سينما (چقدر عمله بازي ولي به نظر خودم اصلاً هم عمله نبود پس نظر خودم مهمه) اونم فيلم نفس عميق……. خودم قبلاً با امين اين فيلم رو رفته بودم ولي دوست داشتم دوستم هم اين فيلم رو ببينه چون تمامه حسه خودم رو تو اون فيلم ديده بودم ……… البته نه تنها خودم بلكه تمام هم سن و سالايه خودم رو…… و خيلي دوست داشتم نظر اون رو هم بدونم چون يه نمه به نظراتش اعتقاد دارم… خلاصه ما اين فيلم رو با تمام لذت ديديم و خواستيم دوباره برگرديم دانشگاه ، چون من 5 تا 7 يك كلاس داشتم… ولي هنوز يه يك ساعتي وقت داشتيم…... به پيشنهاد من رفتيم پارك لاله (عمله بازي دوم)...... چون راستش رو بخواين من پارك لاله تا حالا نرفتم اونم به خاطر يك خاطره بديه كه مامان و بابايه بهتر از گل بنده در دو سالگي اينجانب از اونجا دارن...(يادم بندازين باستون تعريف كنم)
تا بنده ماشين رو پارك كردم و يه 10…20 تا بهش قفل وزنجيرو دزد گير و از اين جور حرفا زدم………… ديدم كه ring , ring تلفن داره مي زنگد ( دوباره heheheheheheh مي زنگد… چي گفتم) بر حسب تكنولوژي نوين روز ديدم كه بابايه گله بنده است………… اينم بدونين كه در اون ساعت من بايد سره كلاس تو دانشگاه بوده باشم (عجب دختره دودره اي،،،، ايـــــــــــــــــي عليرقم ميل باطنيم ايندفعه از خودم بدم اومد) …… بي خيال……. من خيلي آروم گفتم كه باباجون من تو كلاسم شما كاري دارين؟؟!!! يك دفعه نمي دونم چرا بابا هيجاني شد و گفت: ” نازنــــــــــــــــــــــين تو كجائي؟؟ “ hihihihiiiihihiih حالا خودتون رو جايه من بزارين ببينين من چه حسي داشتم........... از رويه ناچاري به دروغ گفتم ” دانشگاه
“
شرمنده از نوعه بنفشش
فقط شنيدم كه بپر بيا خونه كه ما پشت در مونديم و بويه سوختني از خونه مياد………… hihihihihi يادم نيست چندتا پا داشتيم كه جفتمون دويديم به سمت ماشين……… حالا هيجان مطلب ازاينجا شروع شد كه چون بنده يه نمه زياد به گاز دادن علاقه دارم (همون عشق سرعت) ماشين خفه كرده بود و استارت نمي خورد vaaaaaaaaaiiiiiiiii من اول فكر كردم شايد باطري خالي كرده …… يك ماشين رو نگه داشتيم و باطري به باطري كرديم ولي هيچ فرقي نكرد، بالاخره بعد از چيزي حدود نيم ساعت به پيشنهاد بنده اونا ماشين رو حل دادن و منم زدم دنده دو و بالاخره ماشين روشن شد………… جالبش اينجا بود كه هردفعه كه مامان اينا زنگ مي زدن و جويايه مكان من مي شدن مي گفتم ” تو نيايشم“ راستش رو بخواين نمي تونستم بگم ماشين خرابه، اگه مي گفتم پا مي شدن ميومدن vaiiiiiiiiiiiiiiii آخه سعادت آباد كجا!!!! كشاورز كجا!!!!؟ فقط يادمه وقتي راه افتادم نمي دونستم چه جوري بايد گاز بدم…… و چون جو هيجاني داشتم نوار رو بلند كرده بودم و جيغ مي زدم…… بيچاره گوشايه دوستم
…… ولي از اونجائي كه من خيلي … ام دقيقاً داشتم از همت وارد مدرس مي شدم كه ديدم دوباره بابابه گلم زنگ زدن كه ديگه نمي خواد بياي……… hehehehehe (با دهن كجي)
…… امين اومدش…… برو سره كلاست
……… همين ديگه اينم داستانه يك روزه پر هيجان من همراه با دوست عـــــــــزيزم…… البته اين رو هم بگم من بعدش همه چيز رو به مامان و بابايه گلم گفتم……............ چون مامان بهم ياد داده دروغگو دشمن خداست.
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي، آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــون .....
البته اين آخ جـــــــــــــ-ونا رو بايد طور خاصی بگين ......
چرا مغزم الان يخ زد؟؟؟!!!!
خدا جونم خيلی دوست دارم و بس
راستش رو بخواين هيچ جاپيدا نمی كنم كه هيجان درونيم روخالی كنم .......يعنی می دونين چيه!!!! تا آتنا بود به مكان باسه خالی كردن خودمون توجه نمی كرديم، هرجا، هر موقعی ، با هركسی كه بود،،،، ما فقط می خنديديم و شاد بوديم و خلاصه به قوله بهروز دل به نشاط (اينم يه طور خاصی بايد گفته بشه) بوديم فقط باسمون مهم اين بود كه با هميم
......اما حالاكه آتنا رفته (دختره ديوونه) ومن رو تنها گذاشته من به حالت اورانيومه غنی نشده در اومدم كه احتياج به انفجار دارم ولی ديگه جاش رو پيدا نمی كنم....... خدا رو شكر هم ديگه تونستم مامان و بابا يه گلم و بهتر از تمامه فرشته هايه عالمم (
) رو راضی كنم كه ديگه اين كلاس زبان فلك زده كيش رو نرم .....نمی گم كه ديكه كلاس زبان نمی خوام برم ......بايد برم چون احتياج دارم........ ولی خدا رو شكر ديگه كيش پاسداران نمی رم......هــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
با وجود اينكه ديگه كلاس نمی رم هيچ جائی باسه شلوغ كردنم ديگه نيست.......تو دانشگاهمون هم كه نمی شه حتی كج راه بريم......تا يكمی می خوام شلوغی كنم و جيغ بزنم دوستايه گرامی بنده در دانشگاه كه فقط دوستايه دانشگاهيم هستن و بس و زياد به فكر آبرشون جلويه پسرايه...(
) دانشگاه هستن يه جورايی نشون می دن كه نازنين جون ديگه خفه شو.......تو اين مايه ها......و معمولاً می زارن می رن دنبال آبروشون
به من چه......اين از دانشگاه
محل كارم رو هم كه حرفش رو نزن........من يك دختر شاغل و كارمند هستم پس بايد در محل كار وقار ، سنگيني، خانومی و متانت خودم رو حفظ كنم (

) اين رو مامان بهم ياد داده
...... اين هم دست زدن مامان باسه آرووم بودن من در محل كارم
همراه با يك شوكولات ...خوب ديگه كجا موند؟؟؟؟
آها موند فقط يك كلاس موسيقيم كه اونم فقط يك روز درهفته است ولی خدا رو شكر اونجا راحتم باسه هر كاری كه می خوام بكنم ولی خوب بازم فقط يك روز در هفته است........
ياسی ...
(يه جورائی خواهرمه mY cLoSeFreInd كه قبلاً خدمت حضورتان معرفی شدن) هم كه جديداً شده عينه خودم.....هيجا نمی شده پيداش كرد....
خيلی دوست دارم يه مسافرت برم....يه مهموني...نمی دونم هر چی كه توش حداقل هيجان داشته باشه برم..
حالا من چی كار كنم؟؟؟؟!!!!.....ديشب كه با دوستم صحبت می كردم گفت برو تو خيابون داد بزن......ولی اين كار اصلاً درست نيست .... يعني اصلاً اونی كه من می خوام نيست ......
بازم بی خيـــــــــــــــــــــــال......
بی خيال دنيا ، زمونه ، روزگار، هندونه ، خربزه.....
فقط بخند........شاد باش.....با توام دوست خودم....شـــــــــاده شاد باش
ايهم.....بـــــــــــــخند



در اعماق قلب
تقديم به دوست خودم....
آويخته در تارعنكبوتهای ذهنت
مسير بسيار طولانی رو به قهقهرا بچشم می آيد
تا كنون هيچ كس به من نگفته بود كه ”زندگی مهربان بود“....
گمان كنم كه هرگز آنرا نخواهم شنيد.......هيچگاه نخواهم شنيد
در عين زندگی در دنيايی ار عقايد تحميلی
من می توانم پشت آنچه حقيقی است پنهان شوم
اما تو مجبوري هيجانهايت را در آستين پنهان كنی
در حاليكه همه می دانند چه احساسی داری
هرگز با چشمانت رازی را فاش نمی كنی
اينها چشمانی هستند كه تورا به سقوط می كشانند
كمی حقيقت را با انبوهي دروغ بياميز
اين تنها راهی است كه يافته ام...
اينك دوباره می آيد
درست از ميان قلبم...
با اين وضع چگونه می توانی به من آسيبی برسانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است دوست خودم، نشنيده ام كسی به من بگويد زندگی مهربان است...... ولی من به كس گفته ام من با زندگی مهربانم، گرچه كه در اين روزگار وجودش هر اندازه هم كه كم باشد ارزشمند است....
و كاملاً صحيح است ما در پشت عقايد تحميلي، لبخند را هر چند شايد مصنوعی پنهان می كنيم و مانع از نفوذ دروغين آنها در درون خود می شويم......پس سعی كن به بالا پيش روي انقدر بالا تا با اسمان در هم آميزي....
-------------------------------------------------------------------------------
سلام،
می بينم كه وبلاگم خوشگل شده.......
آخ جــــــــــــــــــــــــــــــــــون
خيلی دوسش دارم.........وبلاگم رو می گم
اين رنگ مورد علاقه منه............صورتی
رنگ شاد زندگيه.......رنگ هيجانه.......می توني باهاش جيغ بزني.......شلوغی كني.......هيچ فرسودگی و ناراحتی توش وجود نداره.......همش شاديه......چون آفرينش ما از رويه شاديه....... هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
از همين جا از دوست خيلی خيلی خــــــــــــــــــيلی خوبم آرش عزيز تشكر می كنم كه زحمت اين كار رو كشيد
مرسی آرش 
خوب ديگه اينم از آرزويه خوشگل شدن وبلاگم كه بالاخره اين يكی هم برآورده شد
خدا خودم بقيش رو هم كمكم می كنه........مثله هميشه
من زود بر می گردم.......اااااااا

روز ازل
قافيه های تلنبار شده
معلم را ديدي؟
خواهر روحاني، در پوششی سياه و سفيد
چه می خواهد بكند؟
می گويند: ” چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان“
”با اين وجود به برادر دينی ات صدمه نزن“
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
آه، من شهادت می دهم
آنها مريم مقدس را به وضوح به من نشان دادند
و سنگسار شد، سنگسار شد، وضعيتی مالامال از خطر
در چشمانش هيچ چيز نبود
و آنگاه دورتر، بر فراز آسمانها
مسيح بر صليبی آويخته شد
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
اكنون خود را فريب می دهم تا بياسايم
روحم رو ستايش می كنم
تا از روح القدوس، روح پاك دور بماند
ارواح مقدس دارند در تاريكی محو مي شوند.....
آه،كابوس!صندلی الكتريكي!....
محال است به بهشت راه پيدا كنی
پسرهای بد!شادمانه فرياد بكشيد
و كسی را بنگريد كه می گريد
روز ازل...
انبوهی از قيافه ها...
مذهب لازمه عشق است
اين تناقض است و خارج از محدوده فهم
